انسان موجود عجیبیه. وقتی سیره تشنش میشه، وقتی خوابه دوست داره ورزش کنه، وقتی عاشق میشه از همه متنفره، وقتی سوارس دوست داره پیاده روی کنه. توی سرمای زمستون کنار خیابون انگشتای پام از سرما مثل چوب بستنی سرد و سفت شده بود، اونموقه دوست دوست داشتم تابستون بود توی حیاط لخت دراز میکشیدم.
راست وسط تابستون، دلم واسه خنکای غروب بهمن ماه و اون رنگ نارنجی غروب کف پیاده رو که حال جمع کردن خودش رو نداره تنگ شده
+
نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 3:23 توسط ارمین
|
مشت ميکوبم بر در پنجه ميسايم بر پنجرهها من دچار خفقانم، خفقان! من به تنگ آمدهام، از همه چيز بگذاريد هواري بزنم، -آي! هان با شما هستم! درها را باز کنيد! من به دنبال فضايي ميگردم، لب بامي، سر کوهي، دل صحرايي که در آنجا نفسي تازه کنم. آه! ميخواهم فرياد بلندي بکشم که صدايم به شما هم برسد. من هوارم را سر خواهم داد، چاره ی درد مرا بايد اين داد کند. از شما خفته ی چند، چه کسي ميآيد با من فرياد کند؟
+
نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 3:22 توسط ارمین
|