كجايي تو پينوكيو؟ شنيدهام جديجدي آدم شدهاي و رفتهاي به دنياي آدمها. مي دانستم. از همان اول كه آرزو داشتي پسر واقعي بسوي ميدانستم. آدمها همينطوري هستند ديگر. در دنيايشان نه از فرشتة مهربان خبري هست، نه از شهر بازي بچهها، نه از مهرباني پدر ژپتو، نه از درخت پول و نه از باقي تخيلات. آنجا حتي گربهنره و روباه مكار هم پيدا نمي شوند. توي دنياي آدمها هرچقدر هم حقهباز و دغل باشي، باز مي تواني خودت را آدم جا بزني و هرچه هم دروغ بگويي، دماغت دراز نميشود. آخر تو رفتهاي دنياي آدمها چه كار؟! با آن سادهدليات چطور ميخواهي در دنياي آدمها دوام بياوري، پينوكيو؟! تو كه خودت ديدي توي همان كارتون آدمها چه بلاهايي سرت آوردند. يك بار تبديلت كردند به الاغ، يك مدت عروسك خيمهشببازيات كردند، يك بار هم نزديك بود بياندازندت توي آتش. حالا چرا اينقدر اصرار داشتي خودت هم تبديل به آدم بشوي، نميدانم. ميماندي توي كارتون، شيطنتات را ميكردي! چرا نماندي؟ چرا رفتي و كارتون را هم با رفتنات تمام كردي؟ فكر نكردي ما هم بدون تو و باقي كودكيمان، مثل خودت آدم ميشويم و غرق در دنياي آدم بزرگها؟!
پينوكيو! رفيق قديمي! من از دنياي آدمها خسته شدهام
+
نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 23:59 توسط ارمین
|