تبليغاتX
SETAREYE DONBALEH DAR
دل ما رفته مهمانی , به یک دریای طوفانی باید پارو نزد وا داد , باید دل رو به دریا داد به امیدی که این دریا فقط شاه ماهی داره به عشقی که نمی بینی شباشو بی ستاره به امیدی که ساحل داره این دریا به امیدی که آروم میشه تا فردا باید باور کنی هیچ چاره ای نیست اونه فرمانروا دل کاره ای نیست برو با اون به هر جا اون دلش خواست به هر جا برد بدون ساحل همون جاست
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 23:15 توسط ارمین |

این روزها از خودم خسته شدم.از جون کندن ثانیه ها خسته شدم.از قولهایی که دادم ولی بر باد می بینمشون حالم بهم میخوره.این روزها از بوی آدمها متنفرم.از این برزخ تابستون و پائیز حالم بهم میخوره.مثل یه کور توی بیابون شدم که از تنهایی و تشنگی داره جر میخوره.

اون نفس مسیحایی که نوید روزهای خوب میداد حالا با هر حرف مردم مثل مسیح منو به صلیب میکشه.اون انگیزه که میگفت تو سیگار نمیکشی حالا مثل پتک باهر دود سیگار میخوره تو سرم.اونی که میگفت دستای آدمها میتونن نوازشت کنن حالا داره با دستاش گلومو فشار میده.

دارم مثل بید میلرزم....

از خطرناک شدنم میترسم .

+ نوشته شده در سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 23:31 توسط ارمین |