دنیا پر از رنج است.
با این حال درختان گیلاس شکوفه میدهند
هنوز...
با این حال من در خیالم همه چیز را دوست میدارم
هنوز...
+
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 15:36 توسط ارمین
|
روزهای خوب پشت سر هم میگذرن. روزهای بدهم لابلای روزهای خوب رد میشن. هیچکس نمیتونه بگه من کاملا خوشبختم. کی میدونه فردا چه خبره؟ حوصله اینو ندارم که بشینم به روزهای خوب و بدم جدا جدا فکر کنم. اگه فکر کنم سالها زمان و سینه ها هق هق و حسرت میخواد.
یاد گرفتم به همشون یکجا فکر کنم. جوابشون روهم یکجا میخوام.
کسی میدونه پس چرا بعضی وقتها دل آدم اینقدر میگیره؟
+
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 15:32 توسط ارمین
|
امروز پنجشنبه ست . هیچ فرقی با روزای دیگه نداره. اگر دلگیری رو ازش کم کنیم ، شاید فقط توی صفحات تقویم با روزای دیگه فرق داشته باشه. ولی نمیدونم چرا احساس منم فرق میکنه. شاید به خاطر همه این پنجشنبه هاست که همیشه دلگیرم.
همیشه یاد اون روزهایی می افتم که با بقیه روزها فرق میکرد. همیشه فکر میکردم پنجشنبه هفته بعد ، از روزهایی که گذروندم ، راضی هستم. ولی فقط پشیمونی و دوباره دلتنگی نصیبم میشه. همیشه با خاطره پنجشنبه هفته بعد خوشم. پنجشنبه گذشته، خیلی دیرتر از پنجشنبه ای که داره میاد طول میکشه. آخه چرا غروب پنجشنبه ها دلگیر تره؟
هر غروب پنجشنبه دلم نمیخواد این روز تموم بشه. دلم میخواد زمان همینجا وایسته. وایسته و منم وایستم و فقط نگاه کنم. نگاه کنم وایستادن زمان رو. وایستادن خورشیدو ، حرکت برگها و مردم رو. نمیخوام ماشینهایی رو که تند میرنو ببینم. نمیخوام ببینم چیزی از من تند تر میره و به مقصد میرسه. فقط میخوام منم مثل بقیه واستم و نگاه کنم
+
نوشته شده در شنبه نهم تیر 1386ساعت 15:38 توسط ارمین
|