يه نفر داد زد آهای ، چرا تنهایی ؟ چرا نمیای پیش ما؟ چرا زانواتو بغل کردی و هق هق میکنی؟مگه کسی دورو برت نیست؟ این همه آدمهای رنگ و وارنگ دارن میخندن چرا نمیری پیش اونا؟سرمو اوردم بالا و گفتم : انگار هرچی داد میزنم صدام در نمیاد.انگار حرفام گم شدن ، انگار بلد نیستم به زبون اونا صحبت کنم.
اومد جلو . تاریک بود ندیدمش . جلوتر نیومد. انگار یه چیزی دیده بود. یهو خشکش زد. گفت : آره من تورو میشناسم.آره راست میگی هیچکی صدایی رو که از گلوت در میاد نمیشنفه.آخ که چقدر سخته. ولی میدونی ، یه راهی هست. یه راهی که منم رفتم.از صداش معلوم بود که خیلی دلتنگ شده.اشکاشو پاک کرد . فهمیدم یاد یه خاطره قدیمیش افتاده.یه دنیا حرف واسه گفتن و یه دل واسه اشک ریختن.
یادمه فقط گفت:هیچکی تو رو دوست نداره.واقعا دوست نداره . مگه اینکه از تو چیزی بخواد ،یه چیزی که به دردش بخوره مثل عشق.اون کسی که همه چیز بهت داده و هیچی ازتو نمیخواد ، اون از همه بیشتر دوست داره. برو بگرد دنبالش.این تویی که اونو گم کردی.
چند وقت بعد ، وقتی خوشحال داشتم با اون دوستم میرفتم،یه چیزی به من نشون داد.خودمو نشون داد که داشت با خودم توی تاریکی حرف میزد.
با تشکر از آقا رضا
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 0:36 توسط ارمین
|
بوی عید
خداوندگان را سپاس به خاطر تمامی آنچه را که لیاقت داشتنش را داشته و یا نداشته ایم ، به خاطر تمامی لطفی که در شب تاریک چون نوری به ما ارزانی داشته ، به خاطر تک تک لحظات بودنمان در عین نیستی که فقط نشاندهنده ظلم خودمان به خودمان است چه بسا که با تمامی این همه ناسپاسی دوباره بخشیده شدیم،به بارگاه راه یافتیم،باز به عرش رسیدیم و دوباره توانستیم خودرا بفهمیم. گویا انسان پاک آفریده شده تا با فرو بردن خویش در منجلاب خویشتن بتواند راه رسیدن به خود را بیابد.انسانی که هیچگاه درسی نمیگیرد تا خود بُعد تاریک آن نباشد.
خیلی کوچک خیلی بزرگ این انسانی که در این نامتناهی به دنبال انتها میگردد.روزها شبها لحظه ها خوبها بدها می آیند ومیروند تا ما برعکس سرشت وجودیمان دل به ماندن و بودن نبندیم. مثل یک ماهی کوچک در اقیانوسی غرقیم که در تمامی عمر تنها پهنه ای فقط به وسعت اندازه چشمان خودرا گشته و دیده ایم.هیچگاه به انتها و غایت نرسیده ایم و همیشه و هیچگاه از تلاشی که رسیدن به آن محال به نظر میرسد خسته نشده ایم .پیوندی غریب بین ما و بینهایت است که مارا همیشه در عطشِ شدن نگه میدارد. در آن هنگامی که با دیدن پهنه ای بیکران ویا عظمتی وصف ناپذیرو یا هجومی بی پروا و متحد مو بر بدن راست میگردد ، نشانه هایی از عظمت و پویایی در ذهن ناخودآگاه خطور میکند.
باهم بودن ها و دور از هم بودنها سرانجام در لحظه ای به پایان میرسد ، کوچک بودنها و بزرگ بودنها هم سرانجامی دارند ، لحظه ای که ما به هدف نزدیک میشویم ، لحظه ای است که گویا هدف به ما نزدیک میشود . میدویم میلغزیم میخزیم تا به چیزی برسیم که در مشت ماست. تنها، پی بردن کلید یست که همه عمر به دنبالش هستیم.
سالها چون لحظات نیز به تندی دیدن خویش در آئینه میگذرند و به ما میآموزند تکرار را. تکرار زمان بسیار کوتاهی ست برای حتی بزرگترین کارها.شادی و یا افسوس حتی ارزش بودن را هم ندارند چرا که بی وقفه باز میگردند . حرف پاری حرفی نیست که گفته شود.دلتنگی های ما در این لحظات آخر، دیری نمی پاید که تازه میشود.گویی چون زخمه ای بر تارک نحیف ماست که تنها نجوایی را در ما تداعی میکند. زمانی که فقط میشود آنرا احساس کرد. اما در تمامی این روزها، یکسال، زندگی، شور، عشق ،نفرت و محبت و تمامی آنچه که از یک انسان به جای میماند را میتوان یافت. تمام کسانی که بودنشان خود زندگی ، خود تنهائی ، خود نابودیست.
آدمی هیچگاه به نهایت نمیرسد و هیچگاه زمانی برای از نو شروع کردن ندارد.هر آنی که بخواهیم نو شویم فرصتی ست که دوباره به ما بخشیده شده.
+
نوشته شده در جمعه سوم فروردین 1386ساعت 1:31 توسط ارمین
|