همه رنگها قشنگن.تیره و روشن ، کم رنگ و پر رنگ ، چون هرکدوم میتونن یه گوشه ای از ذهنمونو به خاطراتمون ، به دلتنگیامون مشغول کنن. هر شبی واسه خودش یه رنگی داره ، هر بویی هر آهنگی هر کسی واسه خودش یه رنگی داره که هروقت دلمون واسش تنگ میشه ، بدون اینکه خودمون بخواهیم چیزای اطرافمون رنگ اونو به خودشون میگیرن.
شاید وقتی کوچیک بودیم از بعضی رنگها خوشمون نمی اومد ، ولی الان کمتر کسی رو میتونی پیدا کنی که چیزی رو دوست داشته باشه و یه رنگی رو کمتر دوست داشته باشه.حتی دوست داشتن همه برای خودش یه رنگی داره.
وقتی چشامونو میبندیم تنها چیزی که میبینیم رنگهایی هستند که دارن باهامون حرف میزنن فقط کافیه گوشامون قدرت شنیدنشونو داشته باشه، اگه گوشامونو صداهایی که از گلوی غریبه ها درمیان و چشامونو از دیدن چیزیایی که ارزش دیدن هم ندارن انبوه نکرده باشیم
نمیدونم میدونی یا نه ولی همیشه دلم واسه دستات تنگ میشد ولی حالا ... حالا حتی دیگه نمیدونم چی بگم. حرف از دلتنگیها نمیزنم چون دیگه دلی واسم نمونده. حالا فقط خطوط درهم و موزون دستان توست که منو به خاطرات اون میرسونه
گرمی دستاتو روی صورتم حس میکنم .........
اونایی که سفرهای طولانی میکنن هیچ وقت دلشون واسه خونه تنگ نمیشه. هیچ موقه توقع این رو هم ندارن که کسی دلش واسشون تنگ شه. تا جایی که بتونن سعی میکنن دل به کسی نبندن چون میدونن زیاد امکان داره یه جا بمونن ولی بلاخره باید برن.زیاد توی رفتن عجله ای نیست ، چون دیر نمیشه فرقی هم نمیکنه که کی برن.
ولی هرکسی باشه و هرجا که باشه یه روزی باید بره . همه یه جایی و یه کسی رو دارن که منتظرشون موندن.یه خونه ای هست که باید بره و درش رو باز کنه. غمش فقط اینه که اونی که دوسش داره چشاش تر نشه دیگه هیچ فرقی نمیکنه که کسی با فلک چشماش دل اونو ببره.

لای در باز بود که وارد خونه شدم و نگاهی به آن انداختم ، چه قدر همه چیز فرق کرده بود . انگار چند سال بود به این خونه نیامده بودم . باغچه بزرگ خونه دیگه مثل سابق پر از گل های بنفشه و شمعدونی های زیبا نبود .
حوض خونه هم مثل سابق پر از آب نبود و به جای آب از برگهای خشک شده درخت پیر گردو پر شده بود و دیگه از ماهی های کوچک قرمز ان خبری نبود ، نمیدونم چه بلایی سر این خونه آمده بود ، که رنگ زندگی از آن پر بسته بود .
از سنگ فرشهای قدیمی خونه گذشتم و خودم رو به ساختمون قدیمی آن رساندم . باز هم در باز بود . وارد شدم .سکوت وحشتناکی بر خونه حاکم بود . همه جا سکوت بود و سکوت گنگ شده بودم نمیتونستم این فضا رو باور کنم فضایی که همیشه پر از مهربونی بود .
از هال گذشتم و از پله ها بالا رفتم و به اتاق خودم رسیدم . همه چیز مثل آخرین باری که از اتاقم بیرون رفته بودم سرجایش بود ، تمیر مرتب . هنوز ساز گیتارم روی زمین کنار تختم بود . هنوز عکس نازنین ، نامزدم روی میز کامپیوترم بود که داشت به من لبخند میزد . چقدر دلم برایش تنگ شده بود . نمیدونم چند وقت بود که ندیده بودمش ، حتما باید به دیدنش میرفتم . اما اول باید پدر و مادرم رو میدیدم ، میدونستم دلشون برام تنگ شده و برای دیدنم بیتابن .
از اتاقم بیرون آمدم . به آشپزخونه رفتم . اما خبری از مادرم نبود . صدایش زدم اما جوابی ازش نشنیدم . به اتاقش رفتم . روی تختش خوابیده بود . اما ... اما چرا اینقدر پیر و داغون شده بود ، چرا همه موهاش مثل برف سفید شده بود ، چرا پوست شفافش این قدر چروک خورده بود .
بهش نزدیک شدم ، پای چشماش گود افتاده بود و آثار شکستگی در چهره اش نمایان بود . آهسته صدایش زدم ، اما جوابی نشنیدم ، خواب خواب بود . دلم نیومد از خواب بیدارش کنم .
از اتاق بیرون آمدم و به حیاط رفتم ، تصمیم داشتم به دیدن نازنین بروم و بعد دوباره به دیدن پدر و مادرم بیایم . از خونه بیرون آمدم که پدرم رو دیدم که نون به دست داشت به سمت خونه میامد . وای خدای من چه بلایی سر او آمده بود ، او که با عصا راه نمیرفت ، او که پشتش خمیده نبود ، او که عینک به چشم نمیزد ، پس چرا این طوری شده بود . خدایا چه بلایی سر پدر و مادرم آمده ؟
پدرم بی آنکه متوجه من شود ، وارد خونه شد و در را پشت سرش بست و من ماندم یک دنیا سوال . حالا باید به دیدن نازنین میرفتم ، او حتما از همه چیز خبر داشت . اون حتما میدونه چه اتفاقی افتاده ، که پدر و مادرم این قدر پیر و شکسته شدند .
خونه نازنین اینا فاصله زیادی با ما نداشت و خیلی زود به آنجا رسیدم . ماشین مدل بالایی دم در خونه شون ایستاده بود . با خودم فکر کردم حتما مهمان دارند . تقریبا به پشت درشون رسیده بودم که در باز شد و نازنین من دست در دست مردی غریبه از خانه بیرون آمد . در جا خشکم زد ، خدایا او چه کسی بود که دستای نازنین منو توی دستش گرفته بود . او چه کسی بود که نازنین من به بدنش تکیه داده بود و به او اجازه داده بود تا دستش را به دور کمرش حلقه زند . او چه کسی بود که نازنین به رویش میخندید . مگر نازنین نامزد من نبود ، پس چرا عشقش را با مردی دیگر قسمت کرده بود ، آخر او که بود که نازنین من را از من گرفته بود .
(( به کیلومتر شمار نگاه کردم ، سرعتم از ۱۲۰ گذشته بود ، صدای موسیقی تکنو بلند بود و هیجان مرا دو چندان کرده بود و بیشتر مرا ترغیب میکرد تا پارا بر پدال گاز بفشارم .
امین پسر عمویم کنارم نشسته بود . میدونستم ترسیده ، من هم برای اینکه اونو بیشتر بترسونم ، شروع کردم به ویراژ دادن و لایی کشیدن . از بدجنسی خودم خنده م گرفته بود ، امین مثل دخترها جیغ میکشید و قسمم میداد که بایستم ، اما من گوشم به این حرفها بدهکار نبود . ))
نمیدونم این افکار از کجا به یکباره به مغزم هجوم آوردند ، اما تا اومدم به خودم بجنبم ، نازنین من همراه اون مرده غریبه سوار ماشین مدل بالایی که دم در پارک بود شدند و با سرعت از آنجا دور شدند و من ماندم یک دنیا سوال که برایم بی جواب مانده بودند . چه کسی میتوانست جواب این سوالها را به من بدهد ؟
یاد امین افتادم ، او حتما از همه چیز خبر داشت ، پس باید به دیدن او میرفتم .
نیم ساعت بعد به خونه امین رسیدم . پشت در ایستادم و خواستم زنگ را فشار دهم ، که متوجه شدم دستم بدون اینکه زنگ را بفشارد از میان آن عبور میکند ، از ترس چند قدم به عقب برداشتم و دستم را جلوی صورتم آوردم و به آن خیره شدم
هیچ دلیل منطقی ای برای این کار وجود نداشت . دوباره به سمت در رفتم و این بار دستم را روی در گذاشتم و فشار دادم ، دستم از میان در گذشت . از شدت ترس سر جایم میخکوب شده بودم .
هی پسر داری چی کار میکنی ؟
سرم را به طرف صدا برگرداندم ، امین بود که روی درخت جلوی خونه شون نشسته بود . او از روی درخت پرید و به طرفم آمد و گفت : داری امتحان میکنی ببینی روح هستی یا نه ؟
متوجه حرفهایش نمیشدم ، امین وقتی دید جوابی ندادم گفت : باید به عرض شما برسونم که شما یک روح سرگردان هستید که دوست ندارید باور کنید مردید ، برای همین هر از چند گاهی به سمت زمین کشیده میشید و این من بدبخت هستم که باید بیام دنبالتون و شما رو به سر جای اولتون برگردونم .
(( سرعتم از مرز ۱۵۰ کیلومتر گذشته بود ، امین تقریبا به گریه افتاده بود ، خودم هم دیگه ترسیده بودم ، تا حالا این سرعت رو تجربه نکرده بودم ، خواستم سرعتم را کم کنم که ناگهان تپه ای شنی سر راهم سبز شد و تا امدم به خودم بجنبم ، دیدم ماشینم روی هواست و بعد از چند ثانیه به شدت با زمین برخورد کرد و بیش از ۱۰ ملاق زد .
همه جا گرم بود ، به سختی چشمانم را باز کردم و دیدم چشمهای امین بازه و به یک نقطه خیره شده ،از سرش داشت خون میرفت .
شدت گرما بیشتر شده بود .
درد در همه جای بدنم پخش شده بود ، میخواستم خودم را از داخل ماشین بیرون بکشم ، اما نمیتواستم ، صندلیم به فرمون چسبیده شده بود و من را ان بین پرس کرده بود .
کم کم زبانه های آتش را به چشم میدیدم ، ماشین آتش گرفته بود و من داخل آن گیر کرده بودم ، امین را صدا زدم ، اما جوابی ازش نشنیدم ، به جون عزیزش قسمش دادم تا جوابمو بده ، اما ساکت بود و فقط به یک نقطه خیره گشته بود .
تلاشم را دو چندان کردم ، اما فایده نکرد ، آتش به داخل ماشین رسیده بود و من تا جزغاله شدن فاصله ای نداشتم .))
امبن : هی پسر حواست کجاست ؟
به خودم آمدم و با نگرانی از امین پرسیدم : چه بلایی سر من اومده ؟
امین : اتفاق خاصی براتون نیفتاده ، شما فقط یه کم مردید . پسر تو چطور یادت نمیاد ، اون روز تو ماشین نشسته بودیم ، تو گاو مثل خر داشتی تو بزرگراه ویراژ میدادی و لایی میکشیدی ، من چقدر جز و پر زدم که یواش تر برو ، اما تو شیطون رفته بود تو جلدت و به حرفم گوش نمیدادی ، آخرشم که زدی هم منو و هم خودتو جون مرگ کردی و فرستادی این دنیا .
یعنی ما الان مردیم ؟
امین: با اجازه بزرگترها بله ، پسر تو این سوال رو تا حالا صد بار ازم پرسیدی .آخه تو کی میخوای باور کنی ؟
با بغض گفتم : هیچوقت ، من نمیخوام مرده باشم ، من هنوز کلی آرزو تو اون دنیا داشتم . میخواستم با نازنین ازدواج کنم و برای پدر و مادرم نوه بیارم ، آخ که چقدر دلشون میخواست دامادیه من ، دامادیه تنها پسرشونو ببینن .
امین : من هم کلی آرزو داشتم که به خاطر توی نفهم به هیچ کدومشون نرسیدم ، باور کن ، نمیدونی چه قدر سخته تو آرزوی حتی کوچیکترین آرزوت باشی ولی دیگه نتونی حتی.......
اما نازنین نامزدم
امین : اونو ولش کن ، چقدر بهت گفتم ، ارزششو نداره ، چقدر گفتم این دنبال پولته ، اما تو گوش نکردی ، حالا خودت دیدی ، بعد از سالت چقدر راحت رفت زن یکی پولدار از تو شد
یعنی یکساله که ما مردیم ؟
امین : بیشتر از یکسال ، تقریبا یکسال و دو ماهه که از این دنیا سفر کردیم .
پس پدر و مادرم به خاطر من اینقدر پیر و شکسته شدن ؟
امین : بله پسرجون ، بالاخره یک هفته بعد از اون حادثه مراسم عروسیت بوده و حتی پدرت تالار هم رزرو کرده بوده ، اما بدبخت مجبور شده توی همون تالار مراسم هفتتو برگذار کنه . حالا تو هم نمیخواد اینجا واستی به آدمهای زمینی نگاه کنی وغصه نازنین رو بخوری و برای پدر و مادرت دل بسوزونی . بیا بریم بالا ، اینجا جای منو تو نیست منو تو جوون مرگ شدیم همه یه هفته ناراحت بودنو بعدشم رفتن سر زندگیشون این قانون روزگاره رفیق . .
امین دستش رو در دست من گذاشت و هر دو به سوی آسمان پرواز کردیم .
بازم دلم گرفته. شایدم تنگ شده . واسه چی ، نمیدونم. بازم دلم واسه اون شبهای تنهایی که تو خلوت مجازی خودم تنگ شده. هیچوقت نمیشه فکرشو کرد که بشه بازم برگشت به اون موقها. اونموقها هم نمیشد فکرشو کرد که یه روزی بشه ... . نمیدونم یه رنگی رو میخوام یا یه جایی رو میخوام یا یه وقتی رو میخوام یا یه کسی رو ، فقط میدونم یه چیزی کمه
شاید هیچوقت واسه گفتن یه حرف دیر نباشه ولی لحظاتی توی زندگی آدمها هست که باعث میشه بخاطر حرفی که باید میزده و نزده ، خودش رو ملامت کنه . خیلی چیزهاست که توی حتی کوچیکتری حرفها نهفته است که بخاطر بازگو نشدن حسرتش همیشه به دل آدم می مونه
توی شبهایی که هوا سردتر از هر شب دیگه ست ، انگار دل آدم بیشتر میگیره . نمیدونم چرا یاد چیزهایی افتادم که خیلی ساله فراموش کردم. یاد همه دلتنگیها همه تنهایی ها همه حسرتهایی که میخوردم. همش فکرمیکنم آدمهایی که توی هوای سرد موندن یجوری خیلی بهم نزدیکن. روابط بدون هیچ واسطه ای صاف و ساده ست. نمی دونم این غربت عجیب شب سرد از من چی میخواد . یه شب تاریک سرد.
ميلي كمين گرفته پلنگانه در دلم
تا اهوي تو ؛ كي به كمينگاه مي رسد
هنگام وصل ماست ؛ به باغ بزرگ شب
وقتي كه سيب نقره اي ماه مي رسد