بعد ها باز هم تنهايي به سراغم آمد. بارها و بارها . تنهايي تلخ بود،اما بد نبود . مثل مزهءزيتون ميماند . تلخ است،اما اگركشف شود آدم عاشق زيتون مي شود. بعدها خيلي پيش مي آمد كه دلم براي تنهايي تنگ مي شد. بعدتر فهميدم كه آدم تنها نمي شود،تنها هست،وتلخي هم مزه ايست مثل شيريني.
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 14:16 توسط ارمین
|
ستاره دنباله دار
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 22:0 توسط ارمین
|
دنیای آدما
كجايي تو پينوكيو؟ شنيدهام جديجدي آدم شدهاي و رفتهاي به دنياي آدمها. مي دانستم. از همان اول كه آرزو داشتي پسر واقعي بسوي ميدانستم. آدمها همينطوري هستند ديگر. در دنيايشان نه از فرشتة مهربان خبري هست، نه از شهر بازي بچهها، نه از مهرباني پدر ژپتو، نه از درخت پول و نه از باقي تخيلات. آنجا حتي گربهنره و روباه مكار هم پيدا نمي شوند. توي دنياي آدمها هرچقدر هم حقهباز و دغل باشي، باز مي تواني خودت را آدم جا بزني و هرچه هم دروغ بگويي، دماغت دراز نميشود. آخر تو رفتهاي دنياي آدمها چه كار؟! با آن سادهدليات چطور ميخواهي در دنياي آدمها دوام بياوري، پينوكيو؟! تو كه خودت ديدي توي همان كارتون آدمها چه بلاهايي سرت آوردند. يك بار تبديلت كردند به الاغ، يك مدت عروسك خيمهشببازيات كردند، يك بار هم نزديك بود بياندازندت توي آتش. حالا چرا اينقدر اصرار داشتي خودت هم تبديل به آدم بشوي، نميدانم. ميماندي توي كارتون، شيطنتات را ميكردي! چرا نماندي؟ چرا رفتي و كارتون را هم با رفتنات تمام كردي؟ فكر نكردي ما هم بدون تو و باقي كودكيمان، مثل خودت آدم ميشويم و غرق در دنياي آدم بزرگها؟!
پينوكيو! رفيق قديمي! من از دنياي آدمها خسته شدهام
+
نوشته شده در جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 21:6 توسط ارمین
|
من فقط من اینطوریم

من فقط براي سايه خودم مي نويسم که جلوي چراغ به ديوار افتاده است بايد خودم را بهش معرفي کنم
+
نوشته شده در جمعه دهم آذر 1385ساعت 22:8 توسط ارمین
|
توی این شهر یه ملیون آدم زیبا و خوش مشرب زندگی می کنن. مردهای شوخ و سرزنده، دخترهای لوند و خوش آب و رنگ. خیلی هاشون شونه ای دارن که می تونی سرتو روشون بذاری و گریه کنی، خیلی هاشون دستی دارن که می تونی بگیری و تو خیابون باهاشون قدم بزنی. خیلی ها جفت چشم پر آبی دارن که می تونی بهشون ذل بزنی و عین دیوونه ها برقصی. خیلی ها لب مرطوبی دارن که تحمل نبوسیدنشون سخته. خیلی ها آغوش گرمی دارن که فراموشی بهت هدیه می دن. خیلی ها رختخواب نرمی دارن که توش رویاهاشون رو با تو شریک می شن. خیلیها چیزایی دارن که فقط تخیلت خبر داره که چقدر بهشون نیازمندی.
ولی یه نفر توی این شهر نیست، که از وقتی رفته نه چشمهات گریه دارن، نه پاهات حوصله خیابون گردی و رقص، نه لبهای خشکت از هم باز می شن برای بوسیدن، نه بدنت هوس گرم شدن می کنه و نه دیگه واقعاً تخیل رویایی برای دیدن برات می مونه.
اگه اون یه نفر هنوز دور و برته، بهش گوش بده.
اگه خواست موزی رو که داره میخوره همشو روت تف کنه ، لبخند بزن
اگه خواست بجای پیاده رو از توی چمن های فضای سبز رد بشه ، دنبالش بدو
اگه خواست تو هوای سرد سرد از اون بالا بالاها تا اون پایین پایین ها باهاش پیاده بری ، اگه نای رفتن نداری ، برو
اگه خواست بمیر، حتی اگه لبالب از زندگی بودی...
قبلا از اینکه همه چیز تموم بشه و فقط تو بمونی و یه دنیا حسرت و خاطره...
+
نوشته شده در سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 22:10 توسط ارمین
|
پیاده رو
همیشه عاشق صدای برگهایی بودم که زیر پای خودم خورد میشن.همیشه هوای گرفته رو دوست داشتم و میخواستم توی تهایی خودم باشم. تنهایی من قشنگتر از تنهایی با یکی دیگه بوده. شنا کردن در خلاف جریان آب مثل راه رفتن توی یه پیاده رو میمونه که همه آدمهاش دارن یه جایه دیگه میرن که تو هیچوقت ازش خبر نداری . عاشق تنها موندن توی جایی هستم که همه از اونجا رفتن. ساختمون هایی که سالهاست اونهایی که توش اونهمه شور داشتن ، حالا دیگه مثل یه آدمی که فقط یه بار توی زندگیت میبینی ، فراموشش کردن .
دلم میخواد فراموش بشم ، ولی هیچوقت فراموش نکنم که من یه فراموش شده ام
+
نوشته شده در پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 23:28 توسط ارمین
|