تبليغاتX
SETAREYE DONBALEH DAR
سلام دوستان :
به وبلاگ ستاره دنباله دار خوش آمدید
امیدوارم مطالب سایت رضایت هرچه بیشتر شما رو به همراه داشته باشه
لطفا آیدی setareyedonbalehdar_info رو add کنید تا از آپدیت شدن وب مطلع بشین
با تشکر : آرمین

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 23:27 توسط ارمین |

یه دیوار آهنی پیش چشمای یه شناگر که نیمی از دریارو پشت سر گذاشته قبل از عجیب بودن همه امید و آرزوی اونو برای دیدن شهر پشت دریاها ازش میگیره. آدمها باید به نرسیدن به کمال توی خیلی چیزهارو پیش از هر ضربه ای رو به خودشون گفته باشن ، قبل از هر ضربه ای.جایی که امید و آرزوی یه کسی یا یه چیزی ازش گرفته میشه ، جایی شبیه برزخ ،جایی شبیه بهشت ، جایی شبیه جهنمه.تک و پاتک وقتی باهم باشن یه جنگ شروع میشه ، ولی توی این زمونه جنگ فقط شده پاتک ، پاتک ، پاتک . باید با هر پاتکی که خوردی به خودت آفرین بگی .

یکی از همین هایی که اسمش رو توی تک تک پستهای این وبلاگ دیده میشه ، یه روز یه دیوار آهنی جلوت میزاره و میگه : شنا کن .

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 22:17 توسط ارمین |

با عشق زندگی کردن ، تنها مختص انسانهائیست كه سرشتی از ذات پاک و اقدس الهه اي سرشار از خوبي ها و دوستي ها را داشته باشند. آنانی که تنها مدعی دوست داشتن هستند ، هیچگاه دلخوش از زندگی نخواهند بود . هیچگاه اگرچه با خلوص نیت دوستی را دوست داشته باشند ، نخواهند توانست احساسی را که نسبت به کسی یا چیزی دارند بیابند. گله از روزگاری که خود ما بانی تنگتر شدن تنگناهایش میشویم ، دور از معرفت است. در نقشی که خودمان کشیده ایم تنها چیزی را خواهیم دید که خودمان میخواهیم.

کاش همیشه الگویی برای آدمها بود که میتوانستند نیک و بد اعمال خودرا ببینند ، تا در محکمه خودشان یکطرفه قضاوت نمیکردند. الگویی کامل از تمام خصوصیات انسانی که تنها برای انسان بودن آفریده شده. الگویی که در هر زمان با خواسته های ناخواسته بشری خودرا معطوف کند.

کاش انسان همیشه به گونه ای می زیست که کسی میتوانست همیشه ، همیشه در لحظه نیاز به او تکیه کند

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 22:10 توسط ارمین |

بگو گفتم یا نگفتم

به تو گفتم قبل رفتنت اگه نباشی یک روز میمیرم از پا میفتم

به تو گفتم خودمو میکشمو پرمیزنم تو آسمونا

بگو گفتم یا نگفنم

بگو گفتم یا نگفنم

بتو گفتم زنده ام با نفس خیال چشمات

چشاتم تنهام گذاشتن

حالا من موندمو اشک و بغض و آه و عکس پاره تو و من

بگو گفتم یا نگفنم

بگو گفتم یا نگفنم

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت 21:51 توسط ارمین |

شب

هر شبی مثل امشب هم واسه خودش یه شبه. هر کسی به امید این به خواب میره که فردا با دراومدن خورشید ، یه روز بهترو ببینه. ما هم به بقیه میپیوندیم ، شاید روزما فردا روز باشد ...

+ نوشته شده در شنبه ششم آبان 1385ساعت 1:17 توسط ارمین |

 

اشتباهی که همه عمر پشیمانم از آن

اعتمادیست که بر مردم دنیا کردم

+ نوشته شده در جمعه پنجم آبان 1385ساعت 23:38 توسط ارمین |

تو این دنیای نامرد یه دختر نا بینا بود که یک دوست پسر داشت.دختر دوست پسرشو خیلی دوست داشت

به اون می گفت اگر من دو تا چشم داشتمواسه همیشه پیشت می موندم؟

یک روز یک نفر پیدا شد که چشماشو داد به دختره

دختر وقتی تونست دوست پسرشو ببینه و وقتی دید اونم نابیناست

به پسر گفت دیگه نمیخوامت از پیش من برو

وقتی پسره داشت میرفت لبخند تلخی زد و به دختره گفت

مواظب چشمهای من باش.

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 0:56 توسط ارمین |

دل من يه روز به دريا زد ورفت آستين همت وبالا زد و رفت يه روزي بچه شد و تنگ غروب سنگ توي شيشه فردا زد و رفت حيووني تازگي آدم شده بود به سرش هواي حوا زد ورفت زنده ها خيلي براش كهنه بودند خودشو تو مرده ها جازد و رفت دفتر گذشته ها را پاره كرد نامه فردا ها رو تا زد و رفت هواي تازه دلش مي خواست ولي آخرش توي غبار ها زد ورفت دنبال كليد خوشبختي مي گشت خودشم قفلي رو قفلها زد و رفت

+ نوشته شده در سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 14:50 توسط ارمین |

دلم چه آسان می شکند میبینی؟

دلم چون شاخه ای ترد می شکند

شاخه شکسته دلم رامیبینی؟

ببین دلم جوان است

اما پر از زخم و خون و چرک است

خوب نگاه کن دلم را

زخم هایش را یک به یک بشمار

این زخم ها همش یادگار است

یادگار روزگار است...

کاش شاخه دلم را لیاقتی بود از جنس نشکستن

+ نوشته شده در دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 18:36 توسط ارمین |

اگه تموم آدمهای دنیا جمع بشن نمیتونن یه درخت خشک رو که سالها پیش توی دل کویر منتظر یه پرنده بود رو ، زنده کنن و انتظارش رو بی جواب نزارن. شاید اونوقتها میشد کمک کرد تا درخت از تنهائیش در بیاد ولی کسانی هم بودند که روی تنه درخت یادگاری نوشتند و با شاخه هاش دسته تبر درست کردند. همیشه همین بوده ، کسانی میومدن و میرفتند و تنها با رفتنشون حسرت به دل درخت میزاشتن ، یا اونهایی که چشم سبز دیدن درخت رو نذاشتن غافل از اینکه شاید یه روزی از زیر سایه درخت رد شده باشن.

بدون هیچ چیز ، هنوز درخت در آخرین قسمت بلند ترین شاخه اش که کمی نزدیکتر به آسمونه ، بی هیچ امیدی ، منتظر یه چیزیه ...یه چیزی که شاید هیچوقت ...شاید هیچ چیز ...

+ نوشته شده در دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 0:7 توسط ارمین |

از این دو رنگی و ریا دلم گرفته چی می شد آدما به پاکی اشکهای چشم با هم روراست بودن. چی می شد اینقدر فیلم بازی نمی کردن. دوست ندارم با لغات بازی کنم و برای قشنگ شدن نوشته ام از استعاره و کنایه استفاده کنم. ولی خدایا خودت می دونی که چقدر دوست دارم دنیا خالی از ریا و کینه بشه . ای کاش ما با هم کمی رو راست تر بودیم . ای کاش نیاز دلمون را بدون استرس ازبازیچه دست شدن بیان می کردیم . ای کاش می تونستیم بدون ترس از اینکه مبادا دیگران در مورد ما فکرهای ناجور کنن حرف می زدیم. ای کاش خداوند قدرت درک بالائی به ما می داد تا بتونیم مسائل را در جای خودش درست و منطقی حلاجی کنیم. نمی دونم چرا آدمها برای پنهان کردن عیبهای خودشون سعی در بزرگ جلوه دادن عیبهای دیگران می کنند. ای کاش می شد دست دوستی بهم بدیم و عیبهای همدیگر را بپوشانیم. دیگه از محبت کردن به دیگران می ترسم می ترسم از اینکه اونا فکر کنند که من به خاطر احتیاج این کار را می کنم. درسته که محبت نیاز درونی همه آدمهاست ولی دوست ندارم این پاک ترین هدیه خدایی را تلف کنم. محبت واقعی در واقع گردگیری زنگارهای روحی است اما زمانیکه از روی قصد و قرض باشه باعث پژمرده شدن گل روح می شه . در واقع محبت آبیاری گل های وجودی است گلهایی که برای به ثمر رسیدن هر کدوم از اونها مدتها وقت صرف شده است.

+ نوشته شده در دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 0:5 توسط ارمین |