تبليغاتX
SETAREYE DONBALEH DAR
با ماه حرف های زیادی دارم

توی عکس های دسته جمعی نیستم  

قاب عکس کوچکی دارم

گوشه ای از آن ایستاده ام

 به درخت پشت سرم فکر می کنم.

هوای پنجره ی روبه رو

گاه گاهی هوائیم می کند

اما

    خورشید اگر دست از سرم بردارد

 شب اگر شب بشود

 با ماه حرف های زیادی دارم.

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 22:55 توسط ارمین |

رنگین کمان پاداش کسانی است که تا آخرین لحظات زیر باران ایستاده اند

دوست دارم وقتی میگی چشاتو ببند ، وقتی که باز میکنم یه بغل گل شبو ببینم که از پشتش صورتت قشنگت که پراز مهربونیه رو ببینم. دوست دارم وقتی شبها باد بوی موهاتو میاره توی خواب ببینمت که داری منو صدا میکنی. کاش میتونستم همه مهربونیهارو باهاشون یه موشک کاغذی درست میکردم و میدادمش دست باد تا وقتی میومد موهاتو پریشون کنه ، واست بیاره.

این روزها همش فکر میکنم که آخرهای کارمه ...

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 18:43 توسط ارمین |

يادته يه روز باهم ميرفتيم
رسيديم به چندتا پله
گفتي ميتوني از پله ها بپري؟
گفتم نه مي ترسم
گفتي بپر نميذارم زمين بخوري
من پريدم
رسيدم به تو خودتو كنار كشيدي
گفتم چرا؟
گفتي مي خواستم ترست بريزه
گفتم من به شوق تو پريدم
تو خنديدی ورفتي
من ديگه نتونستم بلند بشم

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 0:43 توسط ارمین |

گاهي وقتها چقدرساده عروسك مي شويم

نه لبخند مي زنيم نه شكايت مي كنيم فقط، احمقانه سكوت مي كنيم

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 0:8 توسط ارمین |

زماني كودكي را فهميديم كه بزرگ شده بوديم

  و حرف را زماني درك كرديم كه جز دروغ چيز ديگري براي گفتن نداشتيم

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 0:7 توسط ارمین |

همه چيز بوی تازگی می داد ميز ها صندلی ها آدم هايی که رويشان نشسته بودند...خنده های ريزشان...نمی توانم جلوی اشک هایم  را بگيرم...چشمانم را روی هم  فشار می دهم.کسی دارد تخته سیاه را سياه تر می کند...گوشه ی کتابم  می نویسم همه رفتند...

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 1:23 توسط ارمین |

همیشه با شروع یه چیز جدید باید یه چیزی هم در کنارش به پایان برسه. نیما میگه : باید از چیزی کاست تا به چیزی افزود. هیچوقت نمیتونی بفهمی کی اول کاری و کی آخرش. همونطور که یک ثانیه هم برای خودش اول و آخری داره ، روزها و ماهها وفصلها و سالها هم یه وقتی شروع میشن و یه وقته دیگه ای هم تموم میشن. همیشه به ته راه که میرسی ، از رسیدن خوشحالی . و این باعث میشه همه سختیها و بدیهارو فراموش کنی. البته همیشه همه چیز پایان خوشی نداره ، ولی همین که تموم میشه ، یا میخوای یه چیز جدید رو شروع کنی ، همیشه غصه زمان رفته و یه جور ذوق بدعت رو توی خودت حس میکنی.

خیلی وقتها خیلی چیزها هم هستن که بودن و نبودنشون ، موندن و رفتنشون ، یا اینکه خاطره ای توی ذهنت ازش داشته باشی یا نه اونقدر ها هم فرقی نمیکنه. باید برگردی به دلیل حقیقی کار که شاید نحوه برخورد ما یا رسیدن به هدف از انجام کار طبق هیچ اصول یا قاعده ای نبوده . یا اینکه اساس این عمل ، مبتنی بر هیچ علت و معلول واقعی یا ملموس نبوده. بعضی وقتها هم آدمی از پایان کارش ترس داره ولی به خاطر شرایطی مجبور به شروع میشه.

بعضیها دچار فراموشی هستن. شاید نتونستن از زندگی ای که کردن برای فرداشون درس بگیرن. شاید بازهم امید به بهتر شدن داشتن و تونستن خیلی چیزهارو فراموش کنن. شاید اونقدر روح بزرگی داشتن که تا این زمان هیچ چیزی نتونسه واسشون درس عبرتی بشه. شاید اونقدر چشم و گوش بسته بودن که تنونستن حقیقت و واقعیت رو ببینن تا حتی از اون خاطره ای داشته باشن.نباید از آینده ترسوند کسانی رو که به خاطر هزار دلیلی که خودشون هم مطمئن نیستن. چون همه ما هنوز توی هزارتوی وجودی خودمون ده ها راه و منفذ هایی داریم که شاید هیچ زمان نتونیم به وجود اونها یا اکتشاف اونها پی ببریم.

نمیدونم شاید یه توهم باشه یا شایدم از روی ندونستن یا شاید هم به خاطر داشتن رویایی آرمانی ، کسی بیاد و بخواد کاری بکنه که هیچ منطق امروزی نتونه قبولش بکنه. حتی خودش هم دلیلی برای کارش نداشته باشه ، جز ...

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 22:53 توسط ارمین |

مثل همیشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغز می خورم . عمری است لبخندهای لاغر خود را در دل ذخیره میکنم. باشد برای روز مبادا...

اما در صفحه های تقویم روزی به نام روز مبادا نیست .

+ نوشته شده در یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 22:49 توسط ارمین |

Image hosting by TinyPic

شده تاحالا بخوای دست تنها یه کاری بکنی؟ یا حتی از اون بدتر کاری بکنی که خیلی ها نخوان تو اون کارو بکنی.یا اینکه نزدیکترین آدمی که میتونستی باهاش دردلات رو بگی اونهم نخواد دیگه حرفهاتو بشنفه. زندگی پر از لحظاتی که دیر میگزره. لحظاتی که باید یک تنه کمر مشکلات رو خورد کنی. شبها و روزهایی که از تنهایی دق میکنی ولی حتی بهترین کسات هم نمیتونن کمکت کنن. آره شاید اونها هم واقعا نتونن کمکت کنن . شاید همه اینها به خاطر خودته که کارت رو به اینجا کشوندی . اونوقت به صفحه مجازی که این تویی که بهش احساس میدی مياد وميشه يه سنگ صبور كه فقط از دستش برمياد كه به حرفهات گوش بده. اگه اين صفحه بي احساس هم نبود كه بتوني دردهاتو توش خالي كني اونوقت بايد ذره ذره خودتو خورد ميكردي.

ولي باز به خودت اميد ميدي. يعني كار ديگه اي هم نميتوني بكني. شايد سر خودت رو كلاه ميزاري ولي شايد تنها راهت باشه. بازهم فردا يه روز جديده با يه روزگار جديد ...

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 15:44 توسط ارمین |

هر شبی مثل امشب هم واسه خودش یه شبه. هر کسی به امید این به خواب میره که فردا با دراومدن خورشید ، یه روز بهترو ببینه. ما هم به بقیه میپیوندیم ، شاید روزما فردا روز باشد ...

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 15:39 توسط ارمین |

همیشه با شروع یه چیز جدید باید یه چیزی هم در کنارش به پایان برسه. نیما میگه : باید از چیزی کاست تا به چیزی افزود. هیچوقت نمیتونی بفهمی کی اول کاری و کی آخرش. همونطور که یک ثانیه هم برای خودش اول و آخری داره ، روزها و ماهها وفصلها و سالها هم یه وقتی شروع میشن و یه وقته دیگه ای هم تموم میشن. همیشه به ته راه که میرسی ، از رسیدن خوشحالی . و این باعث میشه همه سختیها و بدیهارو فراموش کنی. البته همیشه همه چیز پایان خوشی نداره ، ولی همین که تموم میشه ، یا میخوای یه چیز جدید رو شروع کنی ، همیشه غصه زمان رفته و یه جور ذوق بدعت رو توی خودت حس میکنی.

خیلی وقتها خیلی چیزها هم هستن که بودن و نبودنشون ، موندن و رفتنشون ، یا اینکه خاطره ای توی ذهنت ازش داشته باشی یا نه اونقدر ها هم فرقی نمیکنه. باید برگردی به دلیل حقیقی کار که شاید نحوه برخورد ما یا رسیدن به هدف از انجام کار طبق هیچ اصول یا قاعده ای نبوده . یا اینکه اساس این عمل ، مبتنی بر هیچ علت و معلول واقعی یا ملموس نبوده. بعضی وقتها هم آدمی از پایان کارش ترس داره ولی به خاطر شرایطی مجبور به شروع میشه.

بعضیها دچار فراموشی هستن. شاید نتونستن از زندگی ای که کردن برای فرداشون درس بگیرن. شاید بازهم امید به بهتر شدن داشتن و تونستن خیلی چیزهارو فراموش کنن. شاید اونقدر روح بزرگی داشتن که تا این زمان هیچ چیزی نتونسه واسشون درس عبرتی بشه. شاید اونقدر چشم و گوش بسته بودن که تنونستن حقیقت و واقعیت رو ببینن تا حتی از اون خاطره ای داشته باشن.نباید از آینده ترسوند کسانی رو که به خاطر هزار دلیلی که خودشون هم مطمئن نیستن. چون همه ما هنوز توی هزارتوی وجودی خودمون ده ها راه و منفذ هایی داریم که شاید هیچ زمان نتونیم به وجود اونها یا اکتشاف اونها پی ببریم.

نمیدونم شاید یه توهم باشه یا شایدم از روی ندونستن یا شاید هم به خاطر داشتن رویایی آرمانی ، کسی بیاد و بخواد کاری بکنه که هیچ منطق امروزی نتونه قبولش بکنه. حتی خودش هم دلیلی برای کارش نداشته باشه ، جز ...

+ نوشته شده در شنبه یکم مهر 1385ساعت 23:13 توسط ارمین |

درخت جوان با ساقه های نازک و نحیف ، رنجیده زیر شلاق سرمای استخوان سوز زمستان که سنگینی برفی ناچیز تاب اورا چون تنه اش خمیده کرده. تنها برگ نیمه جانش را در وزیدنهای باد قبل از دست داده بود و در آن وقت بودن خویش را همراه با برگهایش رفته میدید. گویی که اکنون نیز تحمل زمانی را هم ندارد که ترس رفتن تابستان که تنها حامیش بود تمام فکر و وجودش را فرا گرفته بود. موریانه پای درخت که در کشاکش زنده ماندن انتظار افتادن درخت را میکشند نیز همچون آن مرد تبر به دست زنده ماندن را حق خود میدانند. چه لذت تلخی .

در لابلای احساس وجودی خویش ، کسی امید بودن و ماندن را با یاد آوردن وجود خود درخت ، گرچه ناخوشی از ماندن ملال آورتر از نبودن است ، زنده میکند.

 ولی باز ...

+ نوشته شده در شنبه یکم مهر 1385ساعت 23:12 توسط ارمین |