تبليغاتX
SETAREYE DONBALEH DAR

شاید نه صد سال دیگر ولی تا هر وقت که احساس بودن کنم احساس خوبی نخواهم داشت که چون مور در این هیاهوی هیولاها ضعیف باشم.

قسمت من از هستی ، فقط بودنم بود.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 23:23 توسط ارمین |

فصل تولد من

آفتاب تنبل پائيز ديگه قلبش سرده
بازي ابرا و خورشيد منو آروم كرده

دوباره پائیز با تمام قشنگیاش داره از راه میرسه. وقتی باد سرد به همراه بوی برگهاش بهت میخوره ، احساس میکنی دوباره داری پرواز میکنی . پرواز به طرف همه روزهای خوب با همه بزرگی روح آدمهایی که بودن باید روح بزرگی داشته باشی تا بتونی بزرگیش رو احساس کنی

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 21:47 توسط ارمین |

Image hosting by TinyPic

روزي احساس کردم

که فقير ترين موجود روي زمينم

و اون روزي بود که تورو از دست دادم

خواستم براي از دست دادنت اشک بريزم

امّا تمومه اشکمو براي به دست اوردنت ريخته بودم

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 23:58 توسط ارمین |

شاید تنها رفتن چاره کار نباشه. بعضی وقتها باید به جای اینکه از کنار مشکلات رد بشی ، باید واسه پیدا کردن خودت از وسط مشکلات بگذری

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 22:31 توسط ارمین |

دایره زندگی

اون عمونوروزی که تو شبهای سرد قبل از سال نو توی خیابونهای شلوغ ، بین آدمهای شاد ، داره واسه دل خودش میزنه و می خونه ، کی میدونه شاید همه غصه های زندگیشو روی پوست سخت و خشک میزنه تا با صدای اون دل خودش رو آروم کنه. میدونه همه این کارها نمیتونه روزهای خوبش رو بهش برگردونه. خوش هم نمیدونه چرا این کارو میکنه ولی توی تاریکی یه شب سرد ، دنبال یه چیزی میگرده که شاید هیچوقت توی روشنایی حقیقی پیدا نکرده. آدمها وقتی به یه جایی میرسن که دیگه فقط میتونن دور خودشون بچرخند ، دیگه دوست ندارن به چیز دیگه ای فکر کنن . چون شاید راه دیگه ای پیش روشون نمیبینن.

یه نفر میگه وقتی به جایی میرسی که هیچ راه بازگشتی و هیچ چاره ای واست نمیمونه ، به این نتیجه میرسی که توی زندگی اشتباهات بزرگی انجام دادی ...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 22:31 توسط ارمین |

این داستان تکون دهنده رو یکی از دوستام برام فرستاده

 

Image hosting by TinyPic

مادر من فقط يك چشم داشت .

 من از اون متنفر بودم ... اون هميشه مايه

خجالت من بود اون براي امرار معاش خانواده براي معلم ها و بچه مدرسه

اي ها غذا مي پختيك روز اومده بود  دم در مدرسه كه  منو با  به خونه ببره

خيلي خجالت كشيدم .

آخه اون چطور تونست اين كار رو بامن بكنه ؟ روز

بعد يكي از همكلاسي ها منو مسخره كرد و گفت مامان تو فقط يك چشم

دارهفقط دلم ميخواست يك جوري خودم رو گم و گور كنم .  كاش زمين

دهن وا ميكرد و منو ..

كاش مادرم  يه جوري گم و گور ميشد...

روز بعد بهش گفتم اگه واقعا ميخواي منو بخندوني و خوشحال كني چرا

نميميري ؟اون هيچ جوابي نداد.... 

دلم ميخواست از اون خونه برم و ديگه هيچ كاري با اون نداشته باشم

سخت درس خوندم و موفق شدم براي ادامه تحصيل به سنگاپور برم ،اونجا

ازدواج كردم ، واسه خودم خونه خريدم ، زن و بچه و زندگي... از زندگي ،

بچه ها و آسايشي كه داشتم خوشحال بودم تا اينكه يه روز مادرم اومد به

ديدن من اون سالها منو نديده بود و همينطور نوه ها شو

وقتي ايستاده بود دم در  بچه ها به اون خنديدند و من سرش داد كشيدم

كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بياد اينجا  ، اونم  بي خبر

سرش داد زدم  :چطور جرات كردي بياي به خونه من و بجه ها رو

بترسوني؟ گم شو از اينجا! همين حالا

اون به آرامي جواب داد :اوه  خيلي معذرت ميخوام مثل اينكه آدرس رو

عوضي اومدم و بعد فورا رفت و از نظر  ناپديد شد .

يك روز يك دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور براي شركت درجشن

تجديد ديدار دانش آموزان مدرسه ولي من به همسرم به دروغ گفتم كه به

يك سفر كاري ميرم .

بعد از مراسم ، رفتم به اون كلبه قديمي خودمون ؛ البته فقط از روي

كنجكاوي .همسايه ها گفتن كه اون مرده. اونا يك نامه به من دادند كه اون

ازشون خواسته بود كه بدن به من

اي عزيزترين پسرم ، من هميشه به فكر تو بوده ام ، منو ببخش كه به

خونت  اومدم و بچه ها تو ترسوندم ،خيلي خوشحال شدم وقتي شنيدم

داري ميآي اينجا  ولي من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بيام تورو

ببينم

وقتي داشتي بزرگ ميشدي از اينكه دائم باعث خجالت تو شدم خيلي

متاسفم  .آخه ميدوني ... وقتي تو خيلي كوچيك بودي تو يه تصادف يك

چشمت رو از دست دادي به عنوان يك مادر نمييتونستم تحمل كنم و ببينم

كه تو داري بزرگ ميشي با يك چشم 

بنابراين مال خودم رو دادم به تو

براي من اقتخار بود كه پسرم ميتونست با اون چشم  به جاي من  دنياي

جديد رو بطور كامل ببينه 

 

با همه عشق و علاقه من به تو، مادرت

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 0:26 توسط ارمین |

باید کمی بیشتر فکر کرد
آدم که یاد گذشته هاش میافته
چشمانش از گریه اشک آلود میشه
تصویری از روزهای رفته میبینه
که در اون هر چهره ای نابود میشه
هر پرستویی که به سویی میپره
خبر پایان فصلی رو میبره
هر گل تازه ای که چشم باز میکنه

به خودم میگم که این نیز میگذره
میگذره . میگذره...
میگذره . میگذره...

باید به تعداد آدمهای دنیا بهشون حق داد
 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 23:56 توسط ارمین |

بعضی وقتها لازمه که آدم خوب و بد رو بذاره کنار تا کار خودشونو بکنن تا مجالی واسه بی پرده فکر کردن داشته باشه

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 15:45 توسط ارمین |

زندگی هیچوقت ارزش چیزایی رو که داره و داشته رو نداره. اگه يه كم فكركني مي‌بيني بعضی وقتها زندگي ارزش زنده بودن رونداره. اگه يه كم بيشتر فكر كنی مي‌بيني زندگي ارزش مردن روهم نداره. اما اگه خيلي فكركني، مي‌بيني مردن وزنده بودن ارزش فكركردن روهم نداره. هميشه يادت باشه چيزي كه امروزداري شايد آرزوي ديروزت بوده وبزرگترين آرزوي فردات باشه پس هميشه سعي كن به چیزی زیادی دل نبندی شاید اون فقط یه آرزو باشه. آرزوها هم بعد از یه مدتی خودشونو به واقعیت تبدیل میکنن، گرچه همشون حقیقی و دوست داشتنی هستن

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 14:56 توسط ارمین |

مثل اون روزهای پائیزی که همه چیز نارنجی و باد سرد میاد و به صورتت میخوره و میره رو میره . اونقدر هوا ابری و گرفته است که میخوای بشینی رو زمین و زار زار گریه کنی . امروزهم مثل بقیه جمعه ها دلگیره. دلم هوای آذر ماه رو کرده. دلم هوای بوی پائیز رو کرده. دلم میخواد همین الان یهو هوا سرد بشه و همه آسمون رو ابر بگیره بارون بباره ،همه برگهای زرد درختها بریزن رو سرم. هیچوقت مثل الان هوای پرواز به سرم نزده بود. پائیز برای من قشنگتره ...

+ نوشته شده در شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 22:51 توسط ارمین |

آن قدر زیاد خوابت را دیده‌ام
آن قدر زیاد با سایه‌ات راه رفته ام، حرف زده‌ام
آن قدر سایه‌ات را دوست داشته‌ام
که دیگر چیزی از خودت برایم باقی نمانده...

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 16:25 توسط ارمین |

همیشه منتظر یه نفرهستیم که شاید همیشه فکرمیکردیم آخرین نفری باشه که میاد و مارو با خودش میبره به سرزمین آرزوهامون . آخرین نفری که میتونه امید آخر ماباشه.

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 18:50 توسط ارمین |

فردا

 شاید که فردا روز عاشق شدن باشه

شاید خیلی از ما آدمها نتونیم از خیلی چیزها بگذریم . اگه خوب باشه بخاطر خودمون و اگر هم بد باشه به خاطر دیگران. ولی یکی هست که از همه چیزش بخاطر ما میگذره. بیایید بعد از اینهمه عهد شکنی ، یه عهد محکم ببندیم ، مردونه ...

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 17:32 توسط ارمین |

در میان امواج

در جاده های پر فرازو نشیب

و در دریاها به دنبال خوشبختی میرویم

در حالیکه خوشبختی همینجاست

 

از طرف دوست خوب و عزیزم silver

+ نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 23:43 توسط ارمین |

بی صبری شخص را از هیچ رنجی نمیرهاند

بلکه درد جدیدی را برای از پای در آوردن شخص

 به وجود می آورد

  

از طرف دوست خوب و عزیزم silver

 

+ نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 23:39 توسط ارمین |

با حبس کردن نفس هم دیگه نمیشه از فکر خیلی چیزها خلاص شد. شاید هم یه دیوار پیدا نشه که بتونی سر بالدارت رو بهش بکوبی. وقت که پلنگ آرزوهات توی قفس زخمی شده باشه ، اونهم توی خواب جغد پیری رو میبینه که داره با یه خنده دلریش کننده همه رو مسخره میکنه. جایی برای آروم گریه کردن نداری ، جایی واسه بلند داد زدن.

دیگه هیچ کتابی رو نمیبینی که توی پیاده رو ، زیر درختها ، آروم آروم قدم بزنه ...

+ نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 0:14 توسط ارمین |

وقتی....

وقتی که دیگر نبود من به بودنش نیاز مند شدم

وقتی که رفت من به انتظار آمدنش نشستم

وقتی که دیگر نمیتوانست مرا دوست بدارد من اورا دوست داشتم

وقتی او تمام کرد من شروع کردم

وقتی که او تمام شد من آغاز شدم

و چه سخت است تنها متولد شدن

مثل تنها زندگی کردن است

مثل تنها مردن

 

از طرف دوست خوب و عزیزم silver

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 0:1 توسط ارمین |

دلت می خواد برگردی بازهم به اون روزهایی میرفتیم و میرفتیم تا از رفتن میموندیم ، اونوقت بهم میگفتی : میشه یه چیزی بهت بگم ؟ بعضی وقتها دلم میخواد یه گوش فقط مال تو بشم و به تموم حرفات گوش بدم . دوباره دلم میخواد با هم بشینیم و از هم بگیم . میخوام مثل عمق نگاهت که منو توی خوش غرق میکرد ، توی خیالاتم غرق بشم تا شاید اونجا دوباره به تو برسم.

بعضی وقتها فکر میکنم که ارزشش رو داشت که بخواد بعد از اینهمه مدت باعث بشه اینهمه رنج رو تحمل کنی فقط به خاطر یه دوست داشتن؟ البته فقط یه دوست داشتن ساده نمیتونه اینهمه شوق و اشتیاق رو توی آدم بوجود بیاره . حتما توی عمق این نگاه یه چیزی هست که تونسته طراوتش رو بعد از اینهمه مدت نگه داره . حتما پس ارزشش رو داره

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 0:0 توسط ارمین |

بعضی وقتا یه عکس مفهوم یه جمله بلندو میکنه
Image hosting by TinyPic


Image hosting by TinyPic


Image hosting by TinyPic

+ نوشته شده در دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 0:44 توسط ارمین |

زندگي يعني مرگ

زندگي يعني مرگ

مرگ در اوج حيات

و سکوت ابدي

در دل خاک

و فراموش شدن در همه خاطره ها

تا به ابد

      

+ نوشته شده در شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 15:39 توسط ارمین |

مرگ ارزو
 

مرگ آرزو

زندگي آرزوي مرگ را برايم آموخت

آموخت:زندگي مرگ آرزوهاست

زندگي پشت ديواره آرزو مردن است.

+ نوشته شده در شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 15:34 توسط ارمین |

من و تنها سایه ام
شاید وسط یه بیابون توی شنهای روان گیرکرده باشی و مطمئن هم باشی تا فاصله صد کیلومتری هم حتی یه جاندار هم پیدا نمی شه . ولی مطمئن باش باز هم با صدای بلند تقاضای کمک میکنی . شاید صدات به گوش خودت هم نرسه ، ولی بازهم فریاد میکنی . حالا ما آدمها جایی زندگی میکنیم همه توی هم میلولند ، ولی هیچ کس صدای کمک کسی رو نمیشنفه . صداها از گلو بیرون نمیرن و مردم همه خودشون رو به کری زدن .

صدایی که از از گلوی خودمون درمیاد صدای یه غریبه است ، چهره همه ما فقط یه نقابه ، دوست داشتن ما فقط تظاهره . زندگی ما همش یه خوابه ، بعضی وقتها آشفته ، و بعضی وقتها حتی بعد از مدت کوتاهی و بدون دلیل ، یک رویای قشنگ ...

+ نوشته شده در جمعه سوم شهریور 1385ساعت 23:40 توسط ارمین |

بعضی وقتها میرسی به جایی که به هر دری میزنی یا باز نمیشه یا اگر هم باز بشه قبل از اینکه بری داخل نمی فهمی چی میشه که بسته میشه. شاید کار از بنیان خراب باشه که خیلی وقتها بد میاری. شاید هم به خاطر اینه که خودت نمی خوای یا اگرهم بخوای نمیتونی و اگر هم بتونی نمیزارن . ولی بیا رو راست تر باشیم ، شاید هم این خودتی که نمیزاری . آره این خودتی که هرچی کنی به خودت بر میگرده . حالا نمیدونم چرا دیگه زمونه و روزگار هم واست بدرقصی میکنن.

وقتی بعد از همه مشکلات تازه به این نتیجه برسی که شاید همه اینها به خاطر گذشته خودت بوده ، چه قدر دلت میگیره. چه قدر دلت به حال خودت میسوزه. که حالا دیگه هیچکی نیست که کمکت کنه ، چون شاید این خودت بودی که همه چیز رو خراب کردی. دیگه اون موقه واقعا به این فکر میفتی که تنهایی . حتی خودت ، خودت رو هم ترک کردی. یاد دوستهایی که داشتی میفتی ، بهشون حق میدی که چرا تنهات گذاشتن.

اگه فردا شاید هم پس فردا ، اصلا نه چند ماه یا سال بعد هم قرار باشه بازهم زمونه همینجوری باهات رفتار کنه ، دیگه از آدم چیزی باقی نمیمونه تا اون روز رو ببینه. آخه گناه آدمها چیه که نمیدونن یا نمی تونن ؟ البته اینجا نمیدونم چرا باید دور بعضی هارو از این سرنوشت خط کشید ، شاید اونها ، اونها با ما فرق دارن . شاید هم این مائیم که با اونها فرق داریم . ما میدونستیم و نکردیم ، ما میتونستیم و نکردیم . شاید هم نمی دونستیم و به این ندونستن عادت کردیم.

اگه خدائی مثل پدر وجود داشته باشه ... راستی پدر ، اگه روزگار با پدر هم مثل ما رفتار کرده باشه ... . اگه خدائی مثل یه پدر آرمانی وجود داشته باشه ، شاید ، شاید به خاطر همه چیر ، یا هیچ چیز ، مارو ببخشه و کمک کنه ...

+ نوشته شده در جمعه سوم شهریور 1385ساعت 14:49 توسط ارمین |

چرا حالم بد باشه ؟ مگه مریضم ؟ مگه غم و غصه کمه ؟ اینهمه آدم دارن دورو بر من زندگی میکنن  . اونا هم همین بدبختیارو دارن . مگه من چه جوریم که نتونم مثل اونا بد باشم ؟ اینهمه بدی میکنن که نباید غم خورد . اگه قرار ناراحت بشه بدی میبینی ولی اگه جای ناراحتی مثل اونا بد رفتار کنی مطمئن باش عمرا اگه غصه بخوری

+ نوشته شده در جمعه سوم شهریور 1385ساعت 14:48 توسط ارمین |