خورشید بسوی غروب پیش میرفت که جوان از سراشیبی کوه سرازیر شده بود . سرمست از زندگی رویائی مردمان آنطرف کوه که در سبزی علفزار های خود زندگی میکردند ، محبت را از چشمه سارها و غرور را از درختان سترگ میاموختند . دلی چون پهنه نارنجی رنگ جلوی چشمانش داشت ولی ، دلتنگ از تمام داشته های خویش که اینک رنگ باخته بود . دیر زمانی با مردمانی میزیست که خود را فراموش کرده بودند . انسان و انسانیت را در زیر خروارها سیمان و تیرآهن مدفون ساخته بودند . از اجسام سرد و بی روح ، آغوشی گرم در ذهن خویش تصور میکردند . احساس را در لباس مدرنیته چنان زینت داده بودند که لطافت با فرمولهایی که هرروز در حال تغییر بودند ، چون باد بی خانمان شده بود . انسان دوباره به غارها پناه خواهد برد.
مردم آنطرف کوه به او نشان داده بودند که حقیقت جز چیزیست که همه تصور دارند . حتی تصور هم حقیقی نیست .
حالا به نظر تو که در اینطرف کوه بامن زندگی کرده ای ، چه باید کرد ؟؟؟
+
نوشته شده در سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 23:41 توسط ارمین
|
خیلی وقته
حال نوشتن هم دیگه ندارم ، حال زندگی کردن هم حتی حال زنده بودن رو هم کمکم ازم گرفتن . هرچی این در و اون در میزنم یه دست آویزی واسه دلخوشی پیدا کنم ، مثل کلاف سردرگم تر میشم . میگه چرا همش از غم و غصه مینویسی ؟
آخه مگه با اینهمه ناکامی ها نامردمی ها میشه بهتر و قشنگتر نوشت ؟
نمیدونم شاید امیدوار شدن هم خودش امیدواری میخواد . این روزها که میگذره ، انگار روز ما نیست .روزهایی مثل دیروز ، مثل امروز ، مثل فردا . شاید روزی بیاد که منم از خوبیها و قشنگیها و آرزوهای دست یافتنی بنویسم
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 0:39 توسط ارمین
|
جوانک گوشه ی خیابان نشسته بود و فریاد کمک سر می داد.اصلا به ظاهرش نمی خورد که گدا باشد یک جوان رشید زیبا و تمام عیار بود.ولی هر رهگذری که از کنارش رد می شد پایش را می گرفت و با چنان لحن ملتمسانه ای می گفت: ((تو را به خدا التماس می کنم کمکم کنید)) که دل سنگ هم آب می شد.
پیرزن ازکنارش رد شد جوانک التماس کرد اما او خودش را کنار کشید و گفت:خجالت بکش مردک حیا کن واقعا که آدم نمی دونه چی بگه؟!
پیرمردی از دور نگاه عاقل اندر سفیهانه ای به او انداخته بود و مرتب سرش را به نشانه تاسف تکان می داد.
زنان و مردان جوانتر بی اینکه کوچکترین محلی به او بگذارند از کنارش رد می شدند و او همچنان از ته دل التماس می کرد.
دختر بچه ای به خودش جرات داد جلو رفت وچند ثانیه به او نگاه کرد سپس به آرامی گفت: چی می خوای؟
جوانک نگاهی به دختر بچه انداخت و بغضش ترکید دقایقی دخترک را در آغوش گرفت و به شدت گریست وقتی گریه کمی آرامش کرد گفت: نمی خواهم.
-چی...چیو نمی خوای؟
-نمی خوام غرق بشم.
-تو چی؟
-تو دنیا.
-مگه داری غرق می شی؟
-آره...آره...دارم غرق می شم.
-خوب مگه چی می شه؟
-هی چی می شم مثل اینا.
-مگه آدمی که داره غرق می شه خودش می تونه به کسی کمک کنه؟
-نه.
-پس چرا داری از اینا کمک می خوای؟
-پس از کی بخوام؟
دخترک سرش را بالا گرفت و به آسمان نگاه کرد جوان هم همین کار را کرد.وقتی سرش را پایین آورد دخترک آنجا نبود.
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 22:24 توسط ارمین
|
ستاره دنباله دار
توی یک دشت بزرگ دو تا گل آفتاب گردون بودن یکی خیلی سر حال و ترگل ولی اون یکی خیلی پژمرده و بی رمق. روزی روزگاری رهگذری که از دشت رد می شد برای استراحت به درخت کهنسالی در کنار دو گل تکیه کرد.او از دیدن گل ها خیلی تعجب کرد برای همین سر تفاوت آن دو را از درخت پرسید.
درخت پاسخ داد گلی که سرحال تره از اول عاشق خورشید بود برای همین همیشه با دیدنش شاد میشه و شب ها هم که خورشید نیست وقتی ماه را می بینه که داره نور خورشید را تابش می کنه بازم شاده و خورشید هم آنقدر بزرگه که دل گل را نشکنه و گل بتونه با خیال راحت عشق بازی کنه.
ولی گلی که پژمده شده به هر ستاره دنباله داری که دید دل بست و وقتی آن ستاره ها خاموش شدن دل اون هم شکست و اون بیشتر پژمرد در روز هم که ستاره ای نیست اون از شدت بی کسی همش گریه می کنه!!!
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 22:23 توسط ارمین
|
شاید همه عمر نتونستیم اون کاری رو بکنیم که برای همیشه از کرده خود راضی باشیم ، شاید یه خاطر دل کوچیک خودمونه که ترسیدیم یا به ذهنمون نرسیده کار بزرگ انجام بدیم. شاید همیشه کارهای بزرگ رو آدمهای بزرگ انجام میدن ، ولی مطمئنم که این دل بزرگشونه که کمکشون میکنه .
کنار دریا میشینی و اونو آرزو میکنی...
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 22:21 توسط ارمین
|
شاید کمی دیر شده باشه بخوام جبران روزهایی رو بکنم که باید دوست میداشتم . شاید حتی دوازده شمع ، نذر دوست داشتنت هم محبتت رو نتونه برگردونه ولی ، ولی همین که روزگاری دوستم داشتی منو بس . تک تک اجزائم میتونن اینو درک کنن . شکست ، ولی بازهم ...
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 22:19 توسط ارمین
|
حرف آخر
سلام دوستان :
امیدوارم حالتون خوب باشه
تا حالا خیلی کم پیش اومده که من از زبون خودم بنویسم پس گوش کنید
من آرمینم همون آرمینی که اردیبهشت 84 این وبلاگو تاسیس کرد الانم یک سال و چند ماه از تاسیس این وبلاگ میگذره
من همونیم که با نوشته هاش روزا و شبای پر دردتون رو یه کمی تسکین میداد
همونی که خودش پر درد بودو برای شما مینوشت
الان که دارم این نوشته هارو مینویسم اشک داره یواش یواش از گونه هام میاد پایین حال عجیبی دارم خیلی عجیب انگار رفتنیم
همیشه نوشتن مطالب برای وبلاگم یا پیدا کردنشون از جاهای دیگه آرومم میکرد فکر میکردم دارم بهتون کمک میکنم یا دارم دلداریتون میدم
ولی حالا خودم از همه بیشتر محتاج دلداریم . نه اینکه خیال کنین تازه به مشکل برخوردما نه مشکل بوده ولی حالا به جایی رسیدم که دیگه طاقتشو ندارم
باورتون نمیشه چه روزا و شبایی میشستم پای کامپیوتر و مینوشتم که بخونیدو بفهمید چقدر روزگار نامرده ولی جوری شده دیگه حوصله خودمم ندارم چه
برسه بخوام بنویسم .
میخوام یه مدت برم آره برم و فکر کنم
باید خودمو پیدا کنم البته میدونم نمیتونم ولی باز از این حال الانم ممکنه بهتر باشه .
میخوام فکر کنم به شانسم به اقبالم به سرنوشتم که آخه چرا ؟؟؟؟؟؟؟
میدونم الان پیش خودتون میگین این حرف همه جوانهای امروزیه یا حداقل هم سن من آره درست میگین
به هرکی میرسی یا عاشقه یا شکست خورده نمیدونم چرا ولی انگار بی وفایی مد شده
همه به هم دروغ میگن همه به فکر منافع خودشونن آره عشق ها یه طرفه شده و در آخرشم ختم میشه به یه شکست روحی یا همون مرگ زودرس روحی تو جوونی
آره شکست روحی
بخدا خیلی سخته
بعضی ها طاقتشو دارن بعضی ها هم ندارن مثل من ولی چه میشه کرد . ای خدا
آره دیگه زندگیه ما شده غم و در حسرت دیروز بودن . یه ذره شادی بینمون نیست همه چی ته کشیده همه تو لاک خودشونن .
رابطه ها کمرنگ شده دیگه آدم فامیلای نزدیکشم ماه به ماه نمیبینه .
به خدا نمیدونم حکمت خدا چیه من که توش موندم یعنی راستشو بخواین تو خیلی از حکمتای خدا موندم نمیدونم دارم تقاص چیو پس میدم
ولی یه دوست خوب بهم گفت آرمین خدا داره امتحانمون میکنه نباید جا بزنیم باید صبر کنیم .
شاید همین یه ذره صبری هم که میکنم بخاطر دوستمه وکسایی که دوسشون دارم مثل بابا یا مامانم و .....
راستش حرفای دوستم خیلی برام مهمه یعنی اکه راهنماییهاش نبود شاید منم تا حالا نبودم .
ولی در کل آقایون و خانومها آقا پسرا و دختر خانومهای عزیز که منو در طول این یه سال و چند ماه با دیدناتون و نظراتتون شرمنده کردین
اومدم بگم که دارم میرم
شاید خیلی وقت آپ نکنم ولی دلم طاقت نمیاره دوباره بر میگردم ولی مدتش معلوم نیست شاید 1 ماه 2 ماه شایدم .......
وقتی حس کردم خودمو پیدا کردم قول میدم برگردم .
شاید خیلی ها خوشحال بشن که من دارم میرم شاید بعضی ها هم ناراحت بشن ولی دیگه تموم . دیگه هیچی برام مهم نیست .
تو این یک سال و چند ماه که من این وبلاگو دارم بخدا همش به عشق شما دوستان خوبم بوده که آپ میکردم هم خودم آروم میشدم هم سعی میکردم آرومتون کنم با نوشته هام
دوستان به خدا دنیا خیلی کثیفه یعنی با دروغ هامون و دورویی هامون باعث شدیم همه چی از بین بره
روزگار داره با ما بازی میکنه بازیه کثیفی که در آخر غرور آدمو خورد میکنه .
شاید خیلی ها این مطلب منو بخوننو بخندن و مسخره ام کنن شاید بعضیا نخونده رد بشن ولی بازم میگم دوستون دارم .
عاشقم مثل مسافر عاشقم
عاشق رسیدن به انتها
عاشق بوی غریبانه کوچ
تو سپیده غریب جادها
با تشکر مدیر وبلاگ ستاره دنباله دار : آرمین
setareye donbaleh dar
armin
+
نوشته شده در سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 17:55 توسط ارمین
|

وقتی من مردم تو هم می میری
من از غم عشق تو خواهم مرد
و تو از شوق مرگ من
+
نوشته شده در سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 3:23 توسط ارمین
|
آنگاه که غرور کسي را له مي کني، آنگاه که کاخ آرزوهاي کسي را ويران مي کني، آنگاه که شمع اميد کسي را خاموش مي کني، آنگاه که بنده اي را ناديده مي انگاري ، آنگاه که حتي گوشت را مي بندي تا صداي خرد شدن غرورش را نشنوي، آنگاه که خدا را مي بيني و بنده خدا را ناديده مي گيري ، مي خواهم بدانم،دستانت را بسوي کدام آسمان دراز مي کني تا براي خوشبختي خودت دعا کني؟. بسوي کدام قبله نماز مي گزاري که ديگران نگزارده اند؟
+
نوشته شده در سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 3:5 توسط ارمین
|

روزهاي بودنش همه با او بيگانه بودند
كسي نه شاخه گلي برايش مي اورد
نه برايش مي خنديدند
و نه برايش مي گريستند
وقتي رفت
همه امدند
برايش دسته گل اوردند
سياه پو شيدند وبراي رفتنش گريستند
شايد تنها جرمش نفس كشيدن بود
+
نوشته شده در سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 3:4 توسط ارمین
|
جلسه محاكمه عشق بود و عقل كه قاضي اين جلسه بود
عشق را محكوم به تبعيد به دورترين نقطه مغز يعني فراموشي كرد
قلب تقاضاي عفو عشق را داشت ولي همه اعضا با او مخالف بودند
قلب شروع كرد به طرفداري از عشق:
آهاي چشم مگر تو نبودي كه هر روز آرزوي ديدن او را داشتي؟
اي گوش مگر تو نبودي كه در آرزوي شنيدن صدايش بودي؟
و شما پاها كه هميشه آماده رفتن به سويش بوديد
حالا چرا اين چنين با او مخالفيد؟
همه اعضا روي برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك كردند
تنها عقل و قلب در جلسه ماندند
عقل گفت: ديدي اي قلب؟همه از عشق بيزارند
ولي من متحيرم با وجودي كه عشق از همه بيشتر تو را آزرده
چرا هنوز از او حمايت مي كني؟
قلب ناليد و گفت: من بدون عشق ديگر نخواهم بود و تنها تكه گوشتي هستم
كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تكرار مي كند و فقط با عشق مي توانم
يك قلب واقعي باشم،پس من هميشه از عشق حمايت مي كنم!!!!
+
نوشته شده در سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 2:52 توسط ارمین
|
وقتي دلتنگ شدي به ياد بيار کسي رو که خيلي دوست داره وقتي نااميد شدي به ياد بيار کسي رو که تنها اميدش تويي وقتي پر از سکوت شدي به ياد بيار کسي رو که به صدات محتاجه وقتي دلت خواست از غصه بشکنه به ياد بيار کسي رو که توي دلت يه کلبه ساخته وقتي چشمات تهي از تصويرم شد به ياد بيار کسي رو که حتي توي عکسش بهت لبخند ميزنه وقتي جايي نشستي که کنارت خالي بود به ياد بيار کسي رو که توي آغوشت جا ميگرفت وقتي به انگشتات نگاه کردي به ياد بيار کسي رو که دستاش هميشه بين دستات بود
+
نوشته شده در یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 15:8 توسط ارمین
|
اگه يک روز شاد بودي آروم بخند تا غم بيدار نشه و اگه يک روزي غمگين شدي آروم گريه کن تا شادي نااميد نشه
+
نوشته شده در یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 15:7 توسط ارمین
|
ميدوني وقتي گريه ميکني چرا چشماتو ميبندي وقتي ميخواي از ته دل بخندي وقتي ميخواي کسي رو که دوستش داري ببوسي يا وقتي ميخواي تو رويا بري چرا چشماتوميبندي؟ چون قشنگترين چيزا تو دنيا ديدني نيستن
+
نوشته شده در یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 15:6 توسط ارمین
|
تو ميري و من فقط نگاهت ميکنم تعجب نکن که چرا گريه نميکنم بي تو يک عمر فرصت براي گريستن دارم اما براي تماشاي تو همين يک لحظه باقي است
+
نوشته شده در یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 15:5 توسط ارمین
|

وقتی روزهایی که پیش رو بودن ، رو به تموم شدن میزارن ، تازه به خودمون میایم که چه کردیم . از غربتش دل آدم میگیره . انگار همه چیز میخواد با آدم درد دل کنه دلت نمیخواد ولی انگار همشون میگن باید بری . سنگینی این خاطرات همیشه روی دوش آدم میمونه و نهیب میزنه که بازهم گول خوردی و دل بستی . بازهم باید همه چیزرو بزاری و بری ، کنار جاده ای وایستاده بودی که هیچکی قصد توقف و هم صحبتی با تو رو نداشت . قطاری که یا تورا با خود می آورد ، یا مرا با خود میبرد...
زندگی به هیچکدوم از روز هاش نمی ارزه ، به هیچکدوم از قیافه گرفتنهاش هیچکدوم از اشکها و لبخندهاش ، به روزهایی که امیدوار میشیم و شبهای تاریک ناامیدیش ، به دوستهایی که دوستمون دارن و اونایی که دوستشون نداریم . اگه بخواد واسه همیشه اینجوری باشه ، مطمئن باش که نمی ارزه . مگه آدم از همه مال دنیا بجز چند سالی که میتونه ببینه و بشنفه و احساس کنه چی داره که بخواد اون رو هم با پوست انداختنهای جدید تباه کنه؟ شاید هنوز اونقدر پوست ننداختیم که بفهمیم پوست اندازی یعنی چی یا اینکه اصلان بهش دیگه فکر نکنیم. شاید هم من زیادی به زندگی و روش اون حساس شدم شاید اصلان ارزشی نداره شاید هم بقیه درست میگن . ولی من نمیتونم به پای بچگیم با بقیه همراه بشم .
+
نوشته شده در یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 14:54 توسط ارمین
|

گذشت زمان بر آن ها که منتظر می مانند بسیار کند
بر آن ها که می هراسند بسیار تند
بر آن ها که زانوی غم بغل می گیرند بسیار طولانی
بر آن ها که به سرخوشی می گذرانند بسیار کوتاه
اما برای آن ها که عشق می ورزند زمان را آغاز و پایانی نیست
+
نوشته شده در یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 1:45 توسط ارمین
|
آنگاه
آنگاه که غرور کسی را له می کنی
آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی
آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی
آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری
آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی
آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ، می خواهم بدانم،دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟
بسوی کدام قبله نماز می گزاری که دیگران نگزارده اند؟
+
نوشته شده در یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 1:40 توسط ارمین
|
يه روز وقتي به گل نيلوفر نگاه مي کردم ترس تموم وجودمو برداشت که شايد منم يه روزمثل گل نيلوفر تنها بشم. سريع از کنار مرداب دور شدم. حالا وقتي که مي بينم خودم مرداب شدم دنبال يه گل نيلوفر مي گردم که از تنهايي نميرم و حالا مي فهمم گل نيلوفر مغرور نيست اون خودشو وقف مرداب کرده
+
نوشته شده در شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 16:0 توسط ارمین
|
وقتي به دنيا آمدم درون گوشم اذان گفتند وقتي مي ميرم برايم نماز مي خوانند ..زندگي چقدر کوتاه است ...فاصله اذان تا نماز
+
نوشته شده در جمعه ششم مرداد 1385ساعت 15:55 توسط ارمین
|

دوست خوب مي گفت آدما مثل کتابند که تا وقتي تموم نشن جذابند پس سعي کن خودتو تند تند جلوي ديگران ورق نزني تا زود تموم بشي براي اين که وقتي تموم بشي مطمئن باش ميرن سراغ يک کتاب ديگه
+
نوشته شده در جمعه ششم مرداد 1385ساعت 15:54 توسط ارمین
|

گاه يک لبخند آنقدر عميق ميشود که گريه ميکنم گاه يک نغمه آن قدر دست نيافتني است که با آن زندگي ميکنم گاه يک نگاه آن چنان سنگين است که چشمانم رهايش نميکنند گاه يک عشق آن قدر ماندگار است که فراموشش نميکنم
+
نوشته شده در جمعه ششم مرداد 1385ساعت 15:51 توسط ارمین
|

اگه یه کم فکر کنی میبینی زندگی ارزش زنده بودن رو نداره.اگه یه کم بیشتر فکر کنی میبینی زندگی ارزش مردن رو هم نداره.اما اگه یه کم بیشتر فکر کنی میبینی مردن و زنده بودن ارزش این همه فکر کردن رو نداره،پس،همیشه یادت باشه چیزی که امروز داری شاید آرزوی دیروزت بوده و بزرگتر
+
نوشته شده در جمعه ششم مرداد 1385ساعت 15:50 توسط ارمین
|
بعضی وقتها .........
بعضی وقتها که خوب گوش میکنم صدای قلب زنگار گرفتم رو میشنفم.قلبی که یه روزگاری آرزوی پرواز کردن رو داشت آرزوی خوبی و خوب دیدن رو. اما حالا میتونم بگم فقط زنده ام ، زنده ام با اونهم خاطره .نمیدونم شایدم زندگی میکنم و زندگی کردن رو بلد نیستم. ولی وقتی میخوام با خودم صادق باشم ، از خودم خجالت میکشم از اینکه نتونستم خودمو اونجایی ببرم که دلش میخواست.با اونهمه آسمون آبی بلند ، یه گوشه خلوت نگهش داشتم و از ابرهای سفید و گلهای قرمز و آدمهای آبی واسش میگم. میدونم چشم دیدنم رو نداره ولی مجبور به خاط همه بدیهام تحملم کنه.اونهایی هم که من مجبورشون کردم کنارم باشن هم دارم زجرشون میدم.
دلم میخواد پرواز کنم.
+
نوشته شده در دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 22:35 توسط ارمین
|