تبليغاتX
SETAREYE DONBALEH DAR
تصور کن
بعضی وقتها قشنگترین مسافرتها ، اونهایی هستند که بدون برنامه ریزی و تعیین مقصد پیش میاد . قشنگترین فیلمها بدون پیش بینی و با سکانس آخر ناباورانه تموم میشن. به یاد موندنی ترین آدمها اونایی میشن که با یه تصادف کوچیک وارد زندگی ما میشن و با یه با یه اندوه بزرگ ازپیش ما ، میرن.

شاید برنامه ریزی واسه انجام یه کار همیشه نتیجه دلپسندی واسه آدم نداشته باشه. ولی اگه چیزیهایی یا کسایی که بی خبر میان ، بی خبر هم برن ، عذرشون موجه تر از اونهایی اند که میان و میگن و میگیرن و میبرن و بعدا با یه سری حساب کتاب اونهم با منطق نه چندان منطبق با اون وعده هایی که میدادن ، آدم رو توی بدترین شرایط تنها میزارن.

ولی خوبیش اینجاس که اگه آدم یه کمی دل دریایی داشته باشه ، بازهم میتونه خوبیهای اون لحظات رو پیش احساسش زنده کنه. شاید همه بگن طرف دیوونس که بعد از این همه مدت و با این پایانی که دیده ، بازهم خیالبافی میکنه. بازهم از ایام خوبش برای خودش بت ساخته و هرروز یه نقشی بهش میزنه. ولی نمیدونن اون ، با هیچ ، همه چیه ...

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 22:10 توسط ارمین |

ماه کامل
میگفت:وقتی ماه کامل میشه ، مردها عاشق میشن.
میگفتم:نمیدونم، شاید.
میگفت:تو اصلان میدونی عشق چیه؟
میگفتم:آره که میدونم.
میگفت:من که چیزی از تو ندیدم که نشون بده عاشق شدی.
میگفتم:آخه قرار نیست که نشون بدم،ولی خودم توی ذهنم میتونم تصور کنم که عشق چه جوریه.
میگفت:خب آگه راست میگی بگو ببینم عشق تو چه جوریه.
میگفتم:مگه تو میتونی بگی رنگ آبی چه جوریه؟
میگفت:من که نمیتونم ذهن تورو بخونم و متوجه بشم عاشقی.ولی کارهایی که میکنی یه چیز دیگه ای نشون میده.
میگفتم:عشق من پیش خودم محفوظه،فقط یه عاشق واقعی میتونه اونو ببینه.
دیگه چیزی نگفت.ولی تونستم توی نگاهش بفهمم از یه چیزی خیلی ناراحته.
امشب دوباره ماه کامل شده.غصه دارم از اینکه چه جوری بهش نشون بدم که عاشقشم.
+ نوشته شده در جمعه سی ام تیر 1385ساعت 23:49 توسط ارمین |

یه کلاغ پیر و خسته روی یه شاخه نحیف یه درخت هم سن و سال خودش ، چه حسی داره . یا یه خیابون خلوت که باد سرد ، خودشو روی سینه پر درد خیابون میکشه . یه دفتر که مجبوره خاطرات رنگ پریده و خسته یه آدم رو که زمانی پر از هیاهو و دوست داشتن بود ، توی خودش ، کنج قفسه تحمل کنه . همه اینها یه زمانی ،  نه اون دوردورها ، اونقدر خوشرنگ بودن که دل آدم میگرفت . شبها باهاش خوابهای رنگی میدیدی  و صبحها با نوازش بوی خوش اون بیدار میشدی . هنوزم دلم میگیره . آره دلم میگیره . اونوقت ، اونوقت یاد روزهای قشنگم میفتم ، قشنگ به معنای واقعی .

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 15:40 توسط ارمین |

شازده کوچولو
شازده کوچولو گفت: اهلی کردن یعنی چه ؟                             

روباه گفت: يک چيزی است که پاک فراموش شده. تو الان واسه من يک پسر بچه‌ای مثل صد هزار پسر بچه‌ی ديگر. نه من هيچ احتياجی به تو دارم نه تو هيچ احتياجی به من. من هم واسه تو يک روباهم مثل صد هزار روباه ديگر. اما اگر منو اهلی کردی هر دوتامان به هم احتياج پيدا می‌کنيم. تو واسه من ميان همه‌ی عالم موجود يگانه‌ای می‌شوی من واسه تو.
شازده کوچولو گفت: کم‌کم دارد دستگيرم می‌شود. يک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده باشد.

به اين ترتيب شازده کوچولو روباه را اهلی کرد.
لحظه‌ی جدايی که نزديک شد روباه گفت: آخ ! نمی‌توانم جلو اشکم را بگيرم.
شازده کوچولو گفت:تقصير خودت است. من که بدت را نمی‌خواستم، خودت خواستی اهليت کنم.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 15:37 توسط ارمین |

میگن ، از دل برود هر آنکه از دیده رود .

یه زمان از عشق میگیم ، از دوست داشتنهامون . هیچوقت هم به این فکر نمیکنیم که صادقانه ترین دوست داشتن هامون یه روزی اونقدر کم رنگ میشه که یادمون میرن کسایی رو که دوست داشتیم. یه زمان در کنار هم نشستن بهش آرامش میداد ، میشد از نگاهش فهمید که چقدر دوست داشتن رو دوست داره . از لبخند کوچیک گوشه لبش دل آدم هُرری میریخت وقتی متوجه میشدی چقدر دوست داره ...

بلاخره روزگار هم قانون خودش رو داره ، مهمترینش اینه که میگذره. چقدر خوبه برای منم کنار اومدن با این زمونه آسون شده

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 15:35 توسط ارمین |

یاد روزهایی که داریم از یه جایی میریم که برای خودش میتونه خاطراتی داشته باشه که بعضی وقتها قلب آدم بلرزونه. یه حس تنهایی که فقط لحظه آخر سراغ آدم میاد. مثل برداشتن یه قاب عکس خاک گرفته از روی طاقچه. این گذشت زمانه که همه چیزو به خاطره تبدیل میکنه.
همیشه میری تا چیزهای تازه بدست بیاری ؛ ولی وقتی به آخر راه میرسی میبینی همون اول راه بهش رسیده بودی.
شاید یه دوران از زندگی منم تموم شده باشه. دورانی که باید پشت سر گذاشته میشد. دورانی که نه همه زندگی ولی لحظلات بزرگ زندگی دربر داشته. آخه میدونی چیه ، نمی خوام نامردی کرده باشم. نمیخوام به همه چیز پشت پا بزنم. نمیخوام خاطراتم رو که یه جورایی خودم هستن، جا بزارم و برم...
نمیدونم ، شاید این هم بخاطر اینکه از پوست انداختن هیچ تجربه ای ندارم. ولی میتونم احساسش کنم. خیلی سخته.
یه جورایی فکر میکنم دوباره بچه شدم....
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت 22:45 توسط ارمین |

آه
ظهر گرم یه روز تابستونی ،
یه کلافه گی از گرمای توی خیابون که عرق پیشونیو خشک میکنه،
رنگ نارنجی بی رمق یه بعدظهر از اولین روزهای فصل پائیز که کف خیابون نمیتونه خودشو جمع کنه ،
بوی برگهای زرد و قرمز نمدار که توی یه هوای ابری توی پیاده رو ساکت و آروم به آدم زل زدن ،
بوی کتابهای نو و خرده چوبهای تراش شده از یه مداد که یه دنیا حرف واسه نوشتن داره ،
بوی نون خراسونی توی یه کوچه تنگ با دیوار های کاهگلی و سیمانی ،
یه حس غریب از بوی عطر تن کسی که یه بغض قشنگ توی گلوی آدم میسازه ،
یه احساس بد که پاهای آدم رو توی پیاده رو جا میزاره ،
یه فکر موزیانه از آینده که مثل یه شراره توی جیگر آدم باعث گر گرفتن میشه ،
یه فرصت کوتاه برای خداحافظی که دنیای آدمهارو همراه خودش میبره ،
یه جاده بلند توی مسافرت که همراه تو همه خاطرات خوب و بد تو یکی یکی با خودش میبره.

منتظر ، کنار جاده ایستاده ام ، جاده ای که تورا به همراه می آورد ، یا مرا با خود میبرد ...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت 22:35 توسط ارمین |

یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون یه زمین خاکی بود با یه عالمه موجود که اسم خودشونو گذاشته بودن آدم.

این آدمهای قصه ما روزها و شبهای زیادی رو در کنار هم گزرونده بودن. یه زمانی از کنار هم بودن لذت میبردن ، از اینکه عاشق هم نوع خودشونن احساس غرور میکردن . خلاصه اینکه چون همه همدیگرو واقعا دوست داشتن هیچوقت هیچ مشکلی براشون پیش نمی اومد.

سالها و سالها گذشت ، این آدمها به رسم آدم بودنشون سخت کار میکردن زحمت میکشدن و برای بهتر شدن زندگیشون تلاش میکردن و پیشرفت های خوبی هم داشتن. دیگه مثل اون قدیم ندیما همشون به خاطر نبودن سر پناه توی یه غار زندگی نمی کردن یکی بود که واسشون خونه درست کنه ، واسه خوردن آب تا لب چشمه نمی رفتن یکی بود که آب رو تا جلوی دستاشون بیاره ، واسه دیدن همدیگه روزها راه نمی رفتن کسی بود که صداشون رو به گوششون برسونه.خلاصه اینکه اونهمه مشکل رو خودشون حل کرده بودن.

توی این زندگی که همه مشغول این بودن که زندگی رو واسه خودشون راحت کنن ، آدمهایی هم بودن که .....

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت 22:33 توسط ارمین |

داشتم به زندگی خودم فکر میکردم. داشتم به کارهایی که کرده بودم فکر میکردم . داشتم به مردم و کارهاشون فکر میکردم . داشتم به اونهای که فکر میکردم دوسشون دارم فکر میکردم . داشتم به اونهایی که فکرمیکردم دوستم دارن فکر میکردن. اونقدر به فکر کردن در مورد همه چی عادت کردم که داره مثل خوره مغزمو که حالا دیگه چیزی ازش نمونده ، میخوره. بعضی وقتها دلم میخواد یه چیزی بنویسم که وقتی دوباره برگشتم و خواستم بخونمشون ، دل تنهایی هام تازه بشه
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت 22:31 توسط ارمین |

اینم یه جورشه
میگن حتی یک دقیقش هم دیره . یعنی هر جوری که فکرشو هم میکنم میبینم تاحالاشم خیلی ضرر کردم چیزی که قرار نبود از بوته آزمایش هم بیرون بیاد ، حال خودش سوار کار ما شده. من از خودم میترسم ، این رفتن هم به اکراهه ولی دلم میخواد شکل اجبار داشته باشه . من همه عمر آزاد بودم ولی این اجبار شاید بتونه جلوی یه سری آفتهای آزادی رو بگیره . وقتی آزادی بشه آفت ...

کی میدونه، شاید این هم نتونه تاثیری روی این روح سرکش بزاره و فقط یه خاطره از خودش باقی بزاره.یه عمر خاطره ساز این دنیای فراموشکار بودم. آخه چطور میتونه آدم جلوی یه خاطره عزیز ، یه روح بلند یا یه خیال آسوده رو بگیره ، در صورتی که میدونه این بزرگترین و تاریکترین شب از بدترین سیاهی هایی بوده که تابحال دیده.همینه که اینقدر وابسته میشی.

نمیدونم چرا یاد این نوشته افتادم " از بخت بدم آئینه فروش شهر کوران شده ام "

کاشکی توی یه شرایط بهتر این تصمیم رو میگرفتم ، کاشکی

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت 22:29 توسط ارمین |

اره همینه همیشه هم همین میمونه

آبي تر از آنم كه بي رنگ بميرم          از شيشه نبودم كه با سنگ بميرم

تقصير كسي نيست كه اينگونه غريبم           شايد كه خدا خواست كه دلتنگ بميرم

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت 22:27 توسط ارمین |

من کیم ؟
کاش با یه حال بهتر باهات حرف میزدم . کاش اینجا بودی و میتونستم گریه کنم ، کاش عشق تو واسم مثل یه یه خونه کاغذی نمیشد ولی میدونم همین چند تیکه کاغذ هم واسم یه دنیا ارزش داره .

کاش میتونستم بهت بگم این دنیا چه شکلیه ، آدمهاش چه شکلین ، من کیم تو واسم چه شکلی ، این خطوط چی میگن این صداها از کجا درمیان ، اون خیابون بلند چی میگه.

شاید واقعا خسته شدم و خودم نمیدونم . شاید من برای همه و تو نامرئی شدم .

نامرئی نامرئی نامرئی چه کلمه پوچ کننده ای 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت 22:26 توسط ارمین |

سلام اومدم با یه قالب جدید
سلام دوستان :

امیدوارم حالتون خوب باشه . قالب وبم رو بعد ۱ سال عوض کردم . امیدوارم مورد پسندتون قرار بگیره تا چند روزی هم باید روش کار کنم پس اگه یکم مشکل داشت ببخشید .

به زودی درستش میکنم البته الانم درسته ها ولی در کل گفتم . قالبشم خیلی قشنگه عکس بالاش هر فصل به شکل همون فصل در میاد

فعلا بای

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 16:3 توسط ارمین |

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 0:23 توسط ارمین |

تنهایی را دوست دارم زیرا بی وفا نیست

تنهایی را دوست دارم زیرا عشق دروغی در آن نیست

تنهایی را دوست دام زیرا تجربه کردم

تنهایی را دوست دارم زیرا خداوند هم تنهاست

تنهایی را دوست دارم زیرا ....

در کلبه تنهایی هایم در انتظار خواهم گریست و انتظار کشیدنم را پنهان خواهم کرد...
شاید در سکوتی یا شاید در شبی سردو بارانی ...
..!

......................................................................................................

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 0:22 توسط ارمین |

واقعا چرا
چقدر عجيبه كه تا مريض نشي كسي برات گل نمي ياره تا گريه نكني كسي نوازشت نمي كنه تا فرياد نكشي كسي به طرفت بر نمي گرده تا قصد رفتن نكني كسي به ديدنت نمي ياد و تا وقتي نميري كسي تورو نمي بخشه
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 15:0 توسط ارمین |

ميروم درين سکوت مبهم تقدير تا به صداي تاراج قلب شکسته ام خاطره هايم را به باد بسپارم

ميروم تا درين تالار پر از خالي دنياي خود با شما معناي من را جستجو کنم شايد براي دنياي نقاب ها لغتي بيابم تا نقابي براي اوج تنهايي قلبم شود

ميروم تا به مردان مرده  روزگار شما فرياد خاموش کودکيم را آهنگ خواب شيرينشان کنم و پريشاني خيالشان  را براي رنج وجدان هاي يخزده شان بزدايم تا آسوده تر چرت زنند

ميروم که به عشق هايتان  قاه قاه بخندم و اشک بريزم و نگزارم قطره اي از آنها حتي زمين کثيف وجدان را خيس کند

ميروم تا....

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 22:48 توسط ارمین |

خاکستر نقره ای تنها یادگار قلب سوخته ایست که از عشق به مبهمی بیتی و غزلی یادی دگر برایش نمانده

به من خرده مگیرید که لب فرو بسته ام و دم نمی زنم

یادم داده اید همیشه دشنه لبخند سردم را برای چشم های عاشق رنگ پر نیرنگ زیر عبایم تیز نگه دارم تا دقایقی بیشتر زنده بمانم...

شبها زیر فرود تازیانه طوفان دروغ هایتان تن عریانم را یخزده میگزارم تا مبادا بوی گرمی و تازگی اش مرا در شهر نیسواران رسوا کند و مشامهای تیز را هوای درندگی دلی عاشق به سر زند

آری من مرده ام از مردانگیها و عشق و یک جرعه غزل

آری من مرده ام از بوی عشق و نعوذ بالله ایثار و وفا

آری من مرده ام.... مرده

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 22:47 توسط ارمین |

حالا دیگه وقتی خوابت میاد و به سقف سفید اتاقت خیره شدی یادت باشه که دلم خیلی گرفته و راست میگفتم که صادقم و عشق تنها تهفه زنده بودنم بود
که اونم توی صندوقچه خیالم گذاشتم و درش رو قفل چل کلید زدم تو خونه دلم جا گذاشتم
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 22:46 توسط ارمین |

يک دختر کور بود کسي که از خودش هم بدش مي اومد چون کور بود.او از همه بدش مي اومد جز دوست پسرش.يک روز دختره گفت:اگه فقط مي تونستم دنيا را ببينم با دوست پسرم ازدواج مي کرد يک روز کسي چشمهايش را به او دادو سپس او توانست همه جا رو ببيند جز دوست پسرش .دوست پسرش ازش خواست :حالا تو مي توني همه جا رو ببيني با من ازدواج مي کني؟دختر شکه شد وقتي دييد دوست پسرش هم کور است. و او قيول نکرد که با پسر ازدواج کند.دوست پسرش رفت با چشمان خيس و گفت عزيزم مواظب چشماي من باش
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 23:13 توسط ارمین |

نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

ولی بسیار مشتاقم

که از خاک گلویم

سوتکی سازد

گلویم سوتکی باشد بر دست کودکی گستاخ و بازیگوش

و او یکریز و پی در پی

دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد

بدین سان بشکند دائم

سکوت مرگ بارم را

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 0:43 توسط ارمین |

يه دنياى گنده يه مشت آدم بى سروته يه مشت عوضى خيلى دلش ميخواست ميتونست دليل اينجابودنش رو بدونه وسط اين همه آدم يه دختر احساسى چيكار ميكنه؟ سهم اون از اين دنيا چيه؟ تقاص كدوم گناهشو داره پس ميده؟چرا ديگه شعر نميگه؟ چرا تو نوشته هاش همش دم از نامردى ميزنه ؟چرا سرد و بى روح شده؟ همه اينا دليل داره ولى آخه چه دليلى ؟

چرا ديگه حتى عروسك قشنگش رو هم دوست نداره؟ چرا بغلش نمى كنه؟ شايد دلش شكسته !!!

شايد اون هم از اين دنيا بدش مى آد از دنيا از آدماش شايد متنفر و آرزو ميكنه كه كاش خدا اونو ببره پيش خودش شايد ديگه اميدى واسه اينجا موندن نداره اونم مى تونست شاد باشه بخند راستى چند وقت ميشه نخنديده؟ اون تنهاست خيلى تنها تنها تر از هميشه از اطرافياش خيلى بدى ديده خيلى... اين زندگى حق اون نيست اين دنيا براش زجر اون بايد از اينجا بره ديروز عصر تو آينه ديدمش اون هر روز زردترو نحيف تر ميشه رو مچ دستش جاى يه شكست گنده ست اون يه بار قصد رفتن كرده ولى چرا نرفته؟ چرا؟ شايد يكى آرزو ميكنه كه خدا هيچ وقت اونو ازش نگيره آره حتما دليل نرفتنش اين ... ولى ديروز ... ديروز يه زخم تازه رو رو دستش ديدم خواستم قشنگ نيگاش كنم ولى دستشو كشيد اون خيلى مغرور نمى خواد كسى واسش دل بسوزونه اون تحملش خيلى ولى ديگه نمى تونه ادامه بده ديگه نميتونه تحمل كنه ديگه وقت رفتنش... بايد بره...! ولى اون كسى كه با رفتنش خيلى چيزا رو هم همراش ميبره .... بازم آينه اون بازم تو آينه زل زده به من انگار از من ميخواد واسش كارى بكنم ولى چيكار؟ چشاش مثل دو كاسه خون شدن پف كردن چند سال كه گريه ميكنه انگار زجرش تموم شدنى نيست....

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم تیر 1385ساعت 22:4 توسط ارمین |

اسمت را براي هميشه در قلبم ننوشته بودم و عشقت را براي هميشه در دلم جاي نداده بودم ولي حالا که اين کارا کرده ام براي هميشه دوستت خواهم داشت و هيچگاه و در هيچ مکاني از کاغذ و برگه قلبم حذف نکرده و نخواهد کرد پس: دوست دارم دوست دارم يه عالمه دوست دارم به وسعت يه آسمون به وسعت سيارمون دوست دارم به خاطر مهربونيات؛به خاطر صبوريات دوست دارم نه در هوس بلکه مثل يه بت پرس راحتت کنم دوست دارم تا آخر

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم تیر 1385ساعت 22:1 توسط ارمین |

حرف دل آرمین

                                                biya to ham vasiyat namato benevis

تا چند صباحي ديگر شايد پايان راه زندگي ام باشد ، و يا شايد آغاز دوباره زندگي

آري من بيمارم ، بيماري كه من مبتلا شده ام پايانش مرگ است ، تاريخ مرگم را ميدانم و منتظر آن مي مانم تا فرا رسد اميدي ندارم ، تنها اميدم به خداست كه دواي دردم را برايم برساند

ميخواهم در اين لحظات كه از مرگ خودم باخبرم و ميدانم چه زماني فرا مي رسد وصييتي براي همگان بنويسم پس بخوانيد وصييت من را در اين دفتر عشق

آهاي آدميان ، به چشمهاي خود بياموزيد كه نگاه به كسي نيندازند ، اگر نگاه انداختند عاشق نشوند اگر عاشق شدند وابسته نشوند اگر وابسته شدند مجنون نشوند و اگر نيز مجنون شدند با عقل و منطق زندگي كنند

آهاي عاشقان اينك كه پا به اين راه دشوار گذاشته ايد ، با صداقت عشق را ابراز كنيد ، تنها عاشق يك دل باشيد ، تنها به يك نفر دل ببنديد ، و با يكرنگي و يكدلي زندگي كنيد

آهاي عاشقان به عشق خود وفادار باشيد ، تا پايان راه با عشق باشيد ، و از ته دل عشق را دوست داشته باشيد

آهاي عاشقان از تمام وجود عاشق شويد ، و با اراده و اطمينان پا به اين راه بگذاريد

رسم عاشقي دروغ و خيانت نيست ، رسم عاشقي صداقت است پس سرلوحه و الگوي خود را صداقت قرار دهيد

آهاي عاشقان نه لازم است مجنون باشيد و نه فرهاد ، تنها خودتان باشيد ، همين و بس

آهاي عاشقان ، ساده نباشيد ، عشق را از ته دل بخواهيد و انتظار عشق را حتي تا پاي مرگ بكشيد

آهاي عاشقان عشق را براي قلبش بخواهيد نه براي هوس و خوش گذارني و گذراندن لحظه هاي زندگي با هدف عاشق شويد و با عشق نيز از اين دنيا برويد

وصيت من به همه عاشقان و آدميان همين چند جمله بود

من سرطان دارم ، سرطان عشق

دواي درد من معشوقم هست ، و تاريخ مرگم برابر جدايي او از من مي باشد

دواي دردم رسيدن به معشوقم هست ، و تاريخ شفايم گرفتن دستان او و رسيدن به او مي باشد

پس خداوندا دواي درد مرا به قلبم برسان تا اين كابوس وحشتناك سرطان و مرگ به خاطر جدايي از عشق را از وجودم محو شود الهي به اميد تو

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 1:36 توسط ارمین |

اگر کسی تو را آنطور که می خواهی دوست ندارد به این معنی نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 1:8 توسط ارمین |

همیشه افرادی هستند که تو را می آزارند با این حال همواره به دیگران اعتماد کن و فقط مواظب باش که به کسی که تو را آزرده دوباره اعتماد نکنی
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 1:2 توسط ارمین |

زیاده از حد خود را تحت فشار نگذار بهترین چیزها در زمانی اتفاق می افتد که اتظارش را نداری
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 0:58 توسط ارمین |

سرمایه عمر آدمی یک نفس است

وآن یک نفس از برای یک همنفسه

گر نفسی با نفسی هم نفس است

اون یه نفس برای یه عمر بسه

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 23:18 توسط ارمین |

Image hosting by TinyPic

يه شب اومد و بهم گفت كه خستست دلم براش سوخت تا اونجايي كه ميتونستم كمكش كردم باز هم اومدوخودش رو بهم نزديك كرد اين بار من ازش خواستم بمونه ولي قبول نكرد فكر كردم همه چيز تموم شد اما دوباره اومد وگفت :خواهر و برادر باشيم من هم قبول كردم و وقتي ازش دور شدم تازه فهميدم كه براي چي اومده بود سراغم .
واونجا بود كه تمام ظلم دنيا بهم روا داشته شد ظلمي كه همان حقيقت بود كه بر من اشكار شد حقيقتي كه چندي بعد دوباره پنهان شدولي همان يك نگاه كافي بود كه نتنها من بلكه هر كس ديگري كه جاي من بود رو مجنون كنه اونجا بود كه فهميدم كه چرا زيباترين ادبيات وشعرو داستاني كه تا به حال نوشته شده درباره عشق بوده ولي نميدونستم كه خدا براي بندگانش چنين عذابهاي وحشتناك و دردناكي هم در دنيا قرار داده و حالا ميفهمم كه همه انسانها بايد اين عذاب و اتش رو لمس كنند و اين سرنوشتشونه .اما بعد يه سري فايده بود يه سري ضرر يه سري خوبي بود يه سري بدي يه سري خنده بود و يه عالمه گريه تا الان در حسي كه داشتم هيچ تغييري صورت نگرفته هنوز هم گاه به گاه از ته قلبم زبانه هاي اتش بالا ميايند و تمام وجودم رو در بر ميگيرندو اشك تمام صورتم رو خيس ميكند در حال حاضر طاقتم نسبت به زماني كه قصد خود كشي داشتم بيشتر شده اما هنوز به همون اندازه اراده قوي پيدا نكردم ميدونيد ديگه اخه دنيا هم عوض شده همه چسبيدن به ماديات ظاهر و نيازهاي جسماني خودشون توي اين دنيا چطوري ميشه به كسي اعتماد كرد؟ جايي كه هركس اون يكي رو فقط به خاطر يك سري منافع پوچ و بي معني و از همه مهمتر از بين رفتني ميخواد و واقعا آيا ميشه به كسي اعتماد كرد؟
خلاصه اينكه اول گفتم : دلت رو بهم بده نگهش دارم
گفتی : نه

گفتي دلت رو بهم بده نگهش دارم
گفتم بيا مال تو
بعد كه دلم رو شكًستي گفتم خوب ! حالا ديگه بهم پسش بده
گفتي نه

بعد خودت پشيمون شدي و با دست خودت پس آورديش

گفتم اين همشه ؟چيزي پيشت نمونده؟

گفتي نه از اول تا اخرش گفتي نه
همش ميخواستي در انتهاي اين كلمه يه چيزي رو بهم بگي، كه هيچ وقت نگفتي من هم هيچوقت نپرسيدم و بهش فكر هم نكردم به اين اميد كه بالاخره يه روز خودت بهم ميگي.(كه باز هم هيچ وقت نگفتي.)ولي با كارهايي كه انجام دادي و حرفهايي كه زدي ،فكر كنم كه جمله ات را خوب كامل كردي

نه.......نه.......نه

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 21:59 توسط ارمین |

چقدر لذت بخش تهایی

این بار در سکوت تنهایی خود مینشینم و برای خود میگریم نه برای تو..

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 21:22 توسط ارمین |

آرزوهامان چه کوچک بود !

شادیهامان  بزرگ !

شادیهامان چه کوچک شد!

آرزوهامان  بزرگ !

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 22:19 توسط ارمین |

اینم یه جمله قشنگ از بیتا جان
دختره از پسره پرسيد من خوشگلم؟گفت نه .گفت دوستم داري؟گفت نوچ؟گفت اگه بميرم برام گريه ميکني؟ گفت اصلا؟دختره چشماش پر از اشک شد. هيچي نگفت:پسره بغلش کرد گفت:تو خوشگل نيستي زيبا ترين هستي.تورودوست ندارم ، عاشقتم. اگه تو بميري برات گريه نميکنم ، من هم ميمرم
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 1:23 توسط ارمین |

روزي گذر کردم از بياباني ديدم روي تخته سنگي نوشته شده بود:اگر جواني عاشق شد چه کند؟

 من هم زير آن نوشتم:بايد صبر کند براي بار دوم که از آنجا گذر کردم زير نوشته ي من کسي نوشته

بود:اگر صبر نداشته باشد چه کند؟من هم با بي حوصلگي نوشتم:بميرد بهتراست براي بار سوم که از

آنجا عبور مي کردم.انتظار داشتم زير نوشته من نوشته اي باشد.اما زير تخته سنگ جواني را مرده يافتم....!!!

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 0:22 توسط ارمین |

 آنکس که مي گفت دوستم دارد عاشقي نبود که به شوق من امده

باشدبلکه رهگذري بود که روي برگهاي خشک پاييزي راه مي رفت

 صداي خش خش برگها  همان اوازي بود که من گمان مي کردم

 ميگويد: دوستت دارم.....

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 19:5 توسط ارمین |

امروز همه چی رو سوزوندم

آره درست فکر کردی!

 

بهترين خاطرات زندگيم رو ميگم.

 

خيلی زود شعله ور شد.

 

يه گوشه نشستم زانو هامو توو سينم جمع کردم و خاکستر شدنش رو ديدم.

 

دقيقا مثل عشقی که سر تا پای وجودم رو آتش زد و خاکسترم کرد.

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 19:4 توسط ارمین |

افسوس...آن زمان که بايد دوست بداريم کوتاهي

 

ميکنيم آن زمان که دوستمان دارند لجبازي ميکنيم و بعد...براي آنچه از

 

دست رفته آه مي کشيم.......

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 19:2 توسط ارمین |

من در ارزوی اخرین ارزو .... ارزوهایم را از یاد برده ام
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 18:44 توسط ارمین |

باران بدون هيچ دليلی خبر بدی برايم بود، حدس می زدم در امتحان تو رد شده باشم. زير باران می دانستم که می خواهی به من بگويی اين آخرين ديدار ماست، گرمای دستانت را برای آخرين بار در دستانم احساس می کردم، حالت غواصی را داشتم که می خواهد زير آب برود و بايد تمام حجم شش هايش را با هوا پر کند. بايد گرمی دستان ترا برای آخرين بار می بلعيدم. آخرين ها هميشه دردناکند. باران تندتر می شود و ما تنها يک چتر داريم. همين بهانه ای است تا به همديگر نزديک تر شويم، ای کاش باران شديدتر شود. اما چرا نمی گويی که برای خداحافظی آمده ای، چرا نمی گويی تنها برای امتحان آن حرف ها را به من زدی و من مردود ابدی امتحان تو شدم.

ای کاش بگويی همه آنها امتحان بود و من بگويم که مدت هاست ديگر در امتحان ها شرکت نمی کنم. ديگر هيچ استادی مرا به شاگردی نمی پذيرد و تو آخرينش بودی.

دوست داشتم در برگه امتحانی می نوشتم که تو اولين و آخرين عشق منی. دوست داشتم در برگه امتحان می نوشتم فقط تو مرا به اوج آسمان می بری. دوست داشتم در امتحان تو می نوشتم که چشمان تو دنيای نوی من است، دستانت لطافت گل های هميش بهار ...

اما برگه امتحانی برای نوشت عشق من بسی حقير بود. تو معلم من نبودی تا در امتحانت شرکت کنم، تو خدای من بودی و خداوند پاسخ همه امتحانات را می داند ...

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 14:48 توسط ارمین |

به آسمون نگاه ميکني، دوست داري کدوم ستاره مال تو باشه؟ به اوني که کم نور تره قانع باش چون اوني که پر نور تره رو همه نگاه ميکنن!!
+ نوشته شده در سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 22:46 توسط ارمین |

در خواب ناز بودم شبي

 ديديم کسي در مي زند

 در را گشودم روي او

 ديدم غم است در ميزند

 اي دوستان بي وفا

 از غم بياموزيد وفا

 غم با آن همه بيگانگي

 هر شب به من سر مي زند
+ نوشته شده در سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 22:46 توسط ارمین |

دل آدم ها به اندازه ي حرفاشون بزرگ نيست .... اما اگه حرفاشون از دل باشه مي تونه بزرگترين آدم ها رو بسازه
+ نوشته شده در سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 22:44 توسط ارمین |

هرگز به کسي دل نبند چون اين دنيا اين قدر کوچيکه که توش دو تا دل کنار هم جا نميشه ولي اگه دل بستي هرگز ازش جدا نشو چون اين دنيا اين قدر بزرگه که ديگه پيداش نمي کني
+ نوشته شده در سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 22:44 توسط ارمین |

اگه يه روز شاد بودي اروم بخند تا غم بيدار نشه اگه يه روز غمگين بودي اروم گريه كن تا شادي نا اميد نشه
+ نوشته شده در سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 22:43 توسط ارمین |

لحظاتی راگذراندیم تا به خوشبختی برسیم،اما دریغ خوشبختی همان لحظاتی بودکه گذراندیم
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت 0:15 توسط ارمین |

سلام :
از نظراتتون خیلی خیلی ممنون

امیدوارم مطالب سایتم بهتون کمک کنه تا بتونین

خیلی چیزا رو تحمل کنید .

+ نوشته شده در شنبه سوم تیر 1385ساعت 23:15 توسط ارمین |