+
نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385ساعت 18:56 توسط ارمین
|
آخه چرا من
مگر از من چه بدي ديده بودي كه تركم كردي اي نا مهربان و دل بر تنهايي ام نسوزاندي؟
اي كاش هيچ گاه نگاهمان با هم آشنا نشده بود …
اي كاش هرگز نديده بودمت و دل به تو دلشكن نمي بستم .
اي كاش از همان ابتدا بي وفايي و ريا كاري تو را باور داشتم .
تنها مرحمي كه بر زخم قلب و روحم دارم
اشكهاي لبريز از ملالي است كه بي اختيار از ديدگانم روان است .
تو گريستن را با رفتنت به من آموختي
همانطور كه با آمدنت گل خنده را بر لبم نشانده بودي.
+
نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385ساعت 18:53 توسط ارمین
|
چقدر سخته تو چشماي کسي که قلبتو بهش دادي و به جاش يه زخم هميشگي به دلت داده ، زل بزني و به جاي اينکه لبريز از نفرت بشي حس کني هنوزم ديوونشي و دوستش داري چقدر سخته که دلت بخواد سرتو باز به ديواري تکيه بدي که يه بار زير آوار غرورش همه ي وجودت له شده چقدر سخته که تو خيالاتت ساعت ها باهاش حرف بزني ولي وقتي ديديش هيچي جز سلام نتوني بگي چقدر سخته که وقتي پشتت بهشه دونه هاي اشک گونه تو خيس کنه اما مجبور باشي بخندي تا نفهمه هنوز...
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 15:48 توسط ارمین
|
بیوگرافی خودم
سلام دوستان :
یه نفر به من نظر داده و از من خواسته بیوگرافی خودمو بگم
باید در جوابش بگم من آرمین رشادت هستم ۱۸ ساله از یزد 
دیپلومه رشته گرافیک رو هم تازه گرفتم و اگه خدا بخواد
دارم برای کنکور میخونم 
از خصوصیات اخلاقیم هم باید بگم خیلی خیلی احساساتیم 
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 23:6 توسط ارمین
|
هيچکس نمي تونه به دلش ياد بده که نشکنه
ولي حداقل مي تونه يادش بده که وقتي شکست
لبه تيزش دست اوني رو که شکستتش نبره
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 1:14 توسط ارمین
|
کوچه ای پر از پرنده های مرده
صبح زود بود که آورديش... گريه می کردی... قمری گردن شکسته را به من دادی... گفتی : تو کوچه پيداش کرده ای... وقتی می رفتی هنوز جون داشت... نمی دونستم باهاش چیکار کنم... تو دستام بود که به داخل خونه رفتم... پيرزن بی حرکت نشسته بود... مجبور بود... نمی تونست حرکتی داشته باشه... دستا و پاهاش از کار افتاده بودن... به طرف اتاق می رفتم که پيرزن متوجه اش شد... توی دستات چيه ؟... پرنده ست ؟... اونو کجا می بری ؟... گفتم نمی دونم ٬ به اتاق... زخمی شده... گردنش شکسته... داره می ميره... نگاش به پرنده بود که گفت : اونو ببر برای پسرم تا با پرنده ای که تو قفس داره جفت بخوره... گناه دارن... هردوتا تنهان... مونس همديگه می شن... گفتم : اون پرنده اش قناريه... اما اين قمريه... غذاشون فرق داره... اندازه همديگه هم نيستن... اين چهارتای اونه... گفت : ثواب داره... کنارهم که باشن مهرشون به دل هم می افته... حرارتشون به همديگه می رسه... عاشق هم می شن... از تنهايی در می آن... گفتم : نمی شه... اينا به همديگه نمی خورن... ديگه هيچی نگفت... فقط خيره به پرنده توی دستم زل زد ... حتی پلک هم نمی زد... صدای درزدنت اومد که قمريه توی دستام جون داد... با شدت درو می کوبيدی... اما اون ساکت مونده بود وزل زده بود به دستام... بی حرکت... به طرف در رفتم... تو نبودی... هيچکی پشت در نبود... توی کوچه هم خلوت بود... صدای درزدن تو گوشام بود که پرنده مرده رو تو کوچه پرت کردم... در را بستم و بهش تکيه دادم... ديگه قدرت حرکت کردن نداشتم... اگر هم داشتم ٬ جايی برای رفتن نمونده بود...
+
نوشته شده در جمعه بیست و ششم خرداد 1385ساعت 22:55 توسط ارمین
|
خوش به حال آسمون كه هر وقت دلش بگيره بي بهونه مي باره...
به كسي توجه نمي كنه، از كسي خجالت نمي كشه، مي باره و مي باره و... اينقدر مي باره تا آبي شه،آفتابي شه..!!
کاش مي شد مثل آسمون بود...
كاش مي شد وقتي دلت گرفت، اونقدر بباري تا بالاخره آفتابي شي؛ بعدش هم انگار نه انگار كه بارشی بوده؛انگار نه انگار كه غمي بوده؛ همه چيز فراموشت بشه... !!
كاش مي شد...
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 22:58 توسط ارمین
|
آفتابگردان
آفتابگردان به دنبال خورشید میگشت
ناگهان آفتاب غروب کرد ستاره ای چشمک زد
آفتابگردان سرش را پایین انداخت گل ها هیچوقت خیانت نمیکنند
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 22:53 توسط ارمین
|
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم خرداد 1385ساعت 0:40 توسط ارمین
|
یک عمر طول می کشد تا فراموشش کنی
یک عمر طول می کشد تا فراموشش کنی
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم خرداد 1385ساعت 0:40 توسط ارمین
|
به كسي عشق بورز كه لايق عشق باشد نه تشنه عشق.چون تشنه عشق روزي سيراب ميشود
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم خرداد 1385ساعت 0:35 توسط ارمین
|
سعی کن به خاطر کسی که دوستش داری، غرورت رو از دست بدی. ولی مواظب باش که بخاطر غرورت کسی رو که دوستش داری رو از دست ندی.
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم خرداد 1385ساعت 0:34 توسط ارمین
|
ميگفت آدم بايد توي عاشقي مثل سيگار باشه! با اينكه مي دونه آخرش زير پا لهش ميكنن ولي تا آخرش به پاي آدم مي سوزه!
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم خرداد 1385ساعت 0:34 توسط ارمین
|
از کسی که دوستش داری ساده دست نکش. شايد ديگه هيچ کس رو مثل اون دوست نداشته باشی و از کسی هم که دوستت داره بی تفاوت عبور نکن .چون شايد هيچ وقت ،هيچ کس تو رو مثل اون دوست نداشته
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم خرداد 1385ساعت 0:32 توسط ارمین
|
دوست داشتن كسي كه سزاوار دوستي نيست ، اسراف در محبت است . اگر ميخواهي هميشه آرام باشي ، دلگيريهايت را روي ماسه و شاديهاي خود را بر روي سنگ مرمر بنويس. اگر كسي را دوست داري كه او تو را دوست ندارد ، سعي نكن از او متنفر شوي، بلكه سعي كن او را فراموش كني
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم خرداد 1385ساعت 0:30 توسط ارمین
|
با تشکر از نوشین
دوستي مثل ايستادن روي سيمان خيس هرچي بيشتر بموني رفتنت سختتر مي شه و اگر رفتي جاي پاهات براي هميشه مي مونه .
+
نوشته شده در جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 1:8 توسط ارمین
|
با تشکر از نوشین
اگر کسي تو را آنطور که مي خواهي دوست ندارد،به اين معني نيست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد
+
نوشته شده در جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 1:6 توسط ارمین
|
با تشکر از نوشین
مرگ از زندگي پرسيد : اين چه حكمتي است كه باعث مي شود تو شيرين و من تلخ جلوه كنم ؟
زندگي لبخندي زد و گفت : دروغ هايي كه در من نهفته است و حقيقت هايي كه تو در وجودت داري
+
نوشته شده در جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 1:5 توسط ارمین
|
+
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت 15:38 توسط ارمین
|
هر چی آرزوی خوبه ما تو
هر چی که خاطره داری ما من
اون روزای عاشقونه ما تو
این شبای بیقراری مال من
منم و حسرت با تو ما شدن
تویی و بدون من رها شدن
آخر غربت دنیاست مگه نه
اول دوراهی آشنا شدن
تو نگاه آخر تو آسمون خونه نشین بود
دلتو شکسته بودن همه قصه همین بود
میتونستم با تو باشم مث سایه مث رویا
اما بیدارم و بی تو مث تو تنهای تنها
هرچی آرزوی خوبه مال تو
هرچی که خاطره داری مال من
اون روزای عاشقونه مال تو
این شبای بی قراری ما من
+
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت 14:39 توسط ارمین
|
بدانیم که
به آسانی می شود در دفترچه تلفن کسی جایی پیدا کرد، ولی به سختی می توان در قلب او جایی دست و پا کرد.
به راحتی می شود در مورد اشتباهات دیگران قضاوت کرد، ولی به سختی میشود اشتباهات خود را یافت.
به راحتی می شود کسی را که دوستش داریم از خود برنجانیم، ولی به سختی می شود این رنجش را جبران کرد.
به راحتی می شود کسی را بخشید، ولی به سختی می شود از کسی تقاضای بخشش کرد.
به راحتی می شود قانون را تصویب کرد، ولی به سختی می شود به آن عمل کرد.
به راحتی می شود به رویاها فکر کرد، ولی به سختی می شود که رویایی را به دست آورد.
به راحتی می شود به کسی قول داد، ولی به سختی می شود به آن قول عمل کرد.
به راحتی می شود دوست داشتن را به زبان آورد، ولی به سختی می شود آن را نشان داد.
به راحتی می شود اشتباه کرد، ولی بسختی می شود از آن اشتباه درس گرفت.
به راحتی می شود گرفت، ولی به سختی می شود بخشش کرد.
به راحتی می شود دوست را با حرف حفظ کرد، ولی به سختی می شود به آن معنا بخشید.
و در آخر
به راحتی می شود این متن را خواند، ولی به سختی می شود به آن عمل کرد.
+
نوشته شده در سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت 15:40 توسط ارمین
|
همه رفتند و فقط جای پا ماند من هم خواهم رفت اما بدون جای پا....

+
نوشته شده در سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت 14:10 توسط ارمین
|
با تشکر از دوست خوبم احمد جان
يکی بود يکی نبود مردی بود که زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود
وقتی مرد همه می گفتند به بهشت رفته است آدم مهربانی مثـل او حتما به بهشت می رود
در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ی کيفيت فراگير نرسيده بود و استـقبال از او با تشريفات مناسب انجام نشد
فرشته نگهبانی که بايد او را راه می داد نگاه سريعی به فهرست نام ها انداخت و وقتی نام او را نيافت او را به جهنم فرستاد
در جهنم هيچ کس از آدم دعوت نامه يا کارت شناسايی نمی خواهد هر کس به آنجا برسد می تواند وارد شود
مرد وارد شد و آنجا ماند
چند روز بعد شيطان با خشم به دروازه بهشت رفت و يقه فرشته نگهبان را گرفت و گفت
اين کار شما تروريسم خالص است
نگهبان که نمی دانست ماجرا از چه قرار است پرسيد: چه شده ؟
شيطان که از خشم قرمز شده بود گفت
آن مرد را به جهنم فرستاده ايد و آمده وکار و زندگی ما را به هم زده از
وقتی که رسيده
نشسته و به حرف های ديگران گوش می دهد و به درد و دلشان می رسد.حالا همه دارند در
جهنم با هم گفت و گو می کنند يکديگر را در آغوش می کشند و می بوسند
جهنم جای اين کارها نيست! لطفا اين مرد را پس بگيريد
وقتی قصه به پايان رسيد درويش گفت
با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف در جهنم افتادی خود شيطان تو را به بهشت بازگرداند
+
نوشته شده در یکشنبه هفتم خرداد 1385ساعت 22:58 توسط ارمین
|
من خیلی این شعرو دوست دارم
واسه منی که دلتنگم از زندگی دلگیرم
بهتره سفر کردن وگرنه اینجا میمیرم
در گذر از هر گذری
خبر نبود از خبری
نه زنده بود زندگی
نه مرگ را بود اثری
نه ارزش گلایه ای
نه فرصتی به چاره ای
چه میتوان دوا نمود به قلب پاره پاره ای
از هیچ راه افتادم دلو به جاده ها دادم
از یاده همه رفته سردرگم و آشفته
نه در گذرگاه کسی
نه جنبش خار و خسی
نه پر زدن در قفسی
نه منتظر همنفسی
گفتم از چه میترسی
آخرش یه راهی هست
آخرش مگه رنگی
بدتر از سیاهی هست
بدتر از سیاهی هست
سهم دل ما این بود آلوده و بیهوده تا بوده همین بوده
نه روسفید پیش یار
نه سرفراز در دیار
ببین چگونه گم شد این
سواره عشق در غبار
راه افتادم و هی رفتم شاید دلم کمی واشه
به عشق اینکه یه جور امروز زود بگذره فردا شه
به امیدی که تا فردا نور امیدی پیدا شه

+
نوشته شده در شنبه ششم خرداد 1385ساعت 23:15 توسط ارمین
|
وقتي خداوند شما را به لبه پرتگاهي هدايت كرد، كاملا به او اعتماد كنيد. چون يكي از اين دو اتفاق خواهد افتاد: او شما را ميگيرد اگر بيفتيد يا اينكه يادتان ميدهد چگونه پرواز كني
+
نوشته شده در شنبه ششم خرداد 1385ساعت 22:3 توسط ارمین
|
اگه یه روز قلبه یه نفرو شکستی یه میخ به دیوار بکوب
اگه روزی قلبشو بدست آوردی میخ رو از دیوار بیرون بیار
اما چه فایده ، جای میخ همیشه روی دیوار می مونه
+
نوشته شده در جمعه پنجم خرداد 1385ساعت 22:36 توسط ارمین
|
روزي مردي ثروتمند در اتومبيل جديد و گران قيمت خود
باسرعت فراوان از خيابان كم رفت و آمدي مي گذشت.
ناگهان ازبين دو اتومبيل پارك شده در كنار خيابان يك پسر
بچه پاره آجري به سمت او پرتاب كرد.پاره آجر به اتومبيل
او برخوردكرد . مرد پايش را روي ترمز گذاشت و سريع
پياده شد و ديدكه اتومبيلش صدمه زيادي ديده است. به
طرف پسرك رفت و اورا سرزنش كرد.پسرك گريان با تلاش
فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پياده رو،
جايي كه برادر فلجش از روي صندلي چرخدار به زمين
افتاده بود جلب كند. پسرك گفت:"اينجا خيابان خلوتي
است و به ندرت كسي از آن عبورمي كند. برادر بزرگم از
روي صندلي چرخدارش به زمين افتاده و من زور كافي
براي بلند كردنش ندارم. براي اينكه شما را متوقف كنم
ناچار شدم از اين پاره آجر استفاده كنم". مرد بسيار متاثر
شد و از پسر عذر خواهي كرد. برادرپسرك را بلند كرد و
روي صندلي نشاند و سوار اتومبيل گرانقيمتش شد و به
راهش ادامه داد. در زندگي چنان با سرعت حركت نكنيد
كه ديگران مجبور شوندبراي جلب توجه شما پاره آجر به
طرفتان پرتاب كنند !خدا در روح ما زمزمه مي كند و با قلب
ما حرف ميزند. اما بعضي اوقات زماني كه ما وقت نداريم
گوش كنيم، او مجبورمي شود پاره آجربه سمت ما پرتاب
كند. اين انتخاب خودمان است كه گوش كنيم يا نه!
+
نوشته شده در جمعه پنجم خرداد 1385ساعت 22:32 توسط ارمین
|
كسي را براي دوستي انتخاب كن كه دلش آنقدر بزرگ باشه كه نخواهي براي جا شدن تو دلش خودت را كوچك كني.
+
نوشته شده در چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 23:59 توسط ارمین
|
وقتي از مادر متولد شدم...صدايي در گوشم طنين انداخت
که بعد از اين با تو خواهم بود
به او گفتم کيستي؟؟...گفت غم
فکر کردم غم عروسکي خواهد بود که من بعدها با او بازي خواهم کرد
ولي بعدها فهميدم که من عروسکي هستم در دستان غم
+
نوشته شده در سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 0:14 توسط ارمین
|
چون دستم بوي گل ميداد مرا به جرم چيدن گل محكوم كردند اما
كسي فكر نكرد كه شايد من گلي كاشته باشم .
+
نوشته شده در سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 0:4 توسط ارمین
|
تو همیشه به من می گفتی تا آخر دنیا با منی ...
حالا می فهمم چرا میگن دنیا دو روزه!!!!
+
نوشته شده در سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 0:3 توسط ارمین
|
جوری زندگی کن که وقتی مردی یه نفر پیدا بشه که برای رفتن
تو گریه کنه نه برای تنها شدن خودش
+
نوشته شده در دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 23:59 توسط ارمین
|
با هزارو یک ترفند...
شاخه گلی مصنوئی را در میان گلهای شاداب پنهان کردم
و بردفترخاطراتت نوشتم:
تو را دوست خواهم داشت تا زمانی که آخرین گل پژمرده شود!!!
+
نوشته شده در دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 23:58 توسط ارمین
|
درد دل
توی این دنیای هرکی هرکی آدم همیشه تنها می مونه . بهترین دوستان ، بهترین خانواده ها هم آدم رو تنها می
گذارند دیگه تصمیم گرفتم به یاد کسی باشم که خیلی دوستم داره ، همیشه به یادمه ، همیشه قبولم داره ،
همیشه بهم امید به زندگی میده . آره خدا جون من دیگه فقط تو رو تو زندگی دارم و همون طور که خودت
گفتی از سر من هم زیادی !
+
نوشته شده در دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 23:52 توسط ارمین
|