تبليغاتX
SETAREYE DONBALEH DAR
خيلي سخته که بغض داشته باشي ، اما نخواي کسي بفهمه ... خيلي سخته که عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کني ... خيلي سخته که سالگرد آشنايي با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگيري ... خيلي سخته که روز تولدت ، همه بهت تبريک بگن ، جز اوني که فکر مي کني به خاطرش زنده اي ... خيلي سخته که غرورت رو به خاطر يه نفر بشکني ، بعد بفهمي دوست نداره ... خيلي سخته که همه چيزت رو به خاطر يه نفر از دست بدي ، اما اون بگه : ديگه نمي خوامت

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 22:46 توسط ارمین |


 

- در عرض یک دقیقه می شه یه نفر رو خرد کرد ، در عرض نیم ساعت میشه یکی رو دوست داشت ، در عرض یه روز میشه عاشق شد ، ولی یه عمر طول می کشه تا  بتونی یه نفر رو فراموش کنی . 

- دقایقی تو زندگی هستن که دلت برای کسی اونقدر تنگ می شه که می خوای اون کس رو از رویاهات بکشی بیرون و تو دنیای واقعی بغل کنی .

- وقتی به دنیا اومدی تو تنها کسی بودی که گریه می کردی و بقیه می خندیدن ، سعی کن کسی باشی که وقتی رفتی تنها تو بخندی و بقیه گریه کنن .

- بهترین دوست تو کسی یه که با هاش رو یه سکو بشینی و هیچی نگی و وقتی ازش جدا میشی حس کنی که طولانی ترین و بهترین گفتگوی عمرت رو داشتی .

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 22:42 توسط ارمین |

بغض نکن بهارمن, بغض تو آبم میکنه

گل اشکای چشات, خرد و خرابم میکنه

بغض نکن که قلب من, تو سینه پرپرمیزنه

آخه اون چشمای تو, تموم دنیای منه.............

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 22:41 توسط ارمین |

تنها کسی که مرا درک میکند روزی زادگاه مراترک میکند . ای کسانی که مامور هستید پس ازمرگ من مرابه خاک پاک بسپاریدوبعد ازمرگ مرا در تابوت سیاه بگذارید تا همه بدانندسیاه بخت بودم.ودستهایم را بیرون از تابوت بگذارید تا همه بدانند دست خالی از دنیا رفتم وچشمهایم را باز بگذارید تا همه بدانند چشم به راه رفتم وبعد ازسپردن من به خاک تکه یخی را روی قبرم بگذارید تا با اولین تابش نور خورشید مثل تنها یارم برایم گریه کند .به امید روزی که تورا درک کنم وتو مرا درک کنی .عزیزم تو بودی که بزم محبت را در قلب من کاشتی وبعد خودت گذاشتی رفتی ومرا بایک دنیا غم وغصه تنها گذاشتی ورفتی ونمیدانم کی خواهیاامدوبه من حقیقت را خواهی گفت ومن هم اگر بتوانم تو را خواهم بخشیدواگر نتوانستم تو مرا ببخش.
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 21:33 توسط ارمین |

آره تو راست می گی 

من تو رو درک نمی کنم  ولی تو منو درک می کنی

من حرفای تورو نمی فهمم ولی تو می فهمی

خیلی خنده داره خیلی

مطمئنم منو نشناختی

اصلا بیا فکر کن من لیاقت تو رو ندارم

تو ارزشت بیشتر از ایناست

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 22:37 توسط ارمین |

هیچگاه فکر نمی کردم این اتفاق برایم بیفتد

 

هر روز اشتیاق دیدن تو را دارم

 

می خواهم چهره تو را ببینم

 

همیشه از خود می پرسم

 

چه اتفاقی برای من افتاده است ؟

 

اما وقتی صدای دلنشینت را می شنوم

 

احساس می کنم فرشته ای با من سخن می گوید

 

همیشه از خودم می پرسم

 

آیا تو واقعی هستی ؟ یا من در رویا هستم

 

وقتی من صدای تو را می شنوم

 

آرامشی در قلب خود حس می کنم

 

همیشه می خواهم صدای تو را دوباره و دوباره بشنوم

 

زیرا صدای تو خیلی دلنشین است

 

و این دلیلی است که همیشه می خواهم صدای تو را بشنوم

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385ساعت 23:26 توسط ارمین |

سلام ...
سلام به دوستان عزیزم :

همونایی که با دیدنشون از این سایت و نظر دادنشون منو شرمنده میکنن .

امیدوارم مطالب سایتم براتون مفید باشه .

اگه مطلب یا نوشته ای دارین که میخواین تو سایت بزارم برام تو قسمت نظر بزارین .

در جواب دوستان زیادی که میخواستن خودمو معرفی کنم باید بگم

من آرمین رشادت هستم ۱۸ ساله از استان یزد و سال آخر رشته گرافیک .

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 15:22 توسط ارمین |

همه ميگن گريه كن ولي چه فايده ديگه گريه هم فايده نداره من ديگه هيچ وقت از اين سردي و بي روحي

راحت نمي شم هميشه بايد با يادش زندگي كنم چرا ؟

تا حالا هيچكس منو درك نكرده هيچكس حتي خود تو


هیچ چیز برایم مهم نیست چرا زنده ام؟ چرا؟

دیگر هیچ دلیلی برای زنده بودن ندارم 


گریه هایت برایم عذاب آور است

برای چه تو به خاطر من به خاطر کسی که هیچ ارزشی ندارد آن اشکها را از چشمهای زیبایت سرازیر

می کنی

با اطمینان خواهم گفت که با این کار من راحت می شوی

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 15:29 توسط ارمین |

میدونم به زودی جای منم اینجاست
مرگ

میدونم به زودی جای منم اینجاست

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 15:22 توسط ارمین |

من....

من باید چیکار کنم تا تو به باور برسی

درد مو به کی بگم ای که برایم نفسی

نتونستم بفهمم که واسه چی دلواپسی

تو خیال نکن که جایه تو رو میگیره کسی

تا با یک بهت غریبانه معصوم

تو با یه نگاه عاشف ولی مظلوم

نمی دونم این گناه چه کسی بود

که به ناباوری عشق شدی محبوب

پشت یک ابر سیاه نمیشه خورشید رو دید

در مه آلود شب به آخر جاده رسید

وقتی از ناباوری قلب تو پژمرده شد

سخته از دریای عشق حتی یه فطره نمیشه چشید

نمی ذونی معنی دل بستنو در اوج باور

نمی دونی چه سخته شب رو تا سحر دویدن

به طلوع صبح عشق ولی هرگز نرسیدن

من باید چیکار کنم تا تو به باور برسی

درد مو به کی بگم ای که برایم نفسی

نتونستم بفهمم که واسه چی دلواپسی

تو خیال نکن که جایه تو رو میگیره کسی

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 15:14 توسط ارمین |

می گفت عا شقم
می گفت عا شقم ، دوستش دارم و بدون او هيچم و برای او زنده هستم...
او رفت و تنها ماند ....
زندگی کرد و معشوق را فراموش کرد...
از او پرسیدم از عشق چه می دانی ؟ برایم از عشق بگو....
گفت:عشق اتفاق است بايد بشينی تا بیفتد!!!
گفت:عشق آسو دگيست ,خيال است...خيالی خوش...
گفت:ماندن است ....فرو رفتن در خود است....
گفت:خواستن و گرفتن و برای خود کردن است....
گفت: عشق ساده ست ، همين جاست دم دست و دنيا پر شده از عشقهای زود....
گفت: عشق دروغی بیش نیست....

*********************************

گفتم: تو عاشق نبودی و نیستی........
گفتم:عشق یک ماجراست ، ماجرایی که باید آن را بسازی....
گفتم:عشق درد است ...
گفتم:عشق رفتن است عبور است ، نبودن است...
گفتم: عشق تضاد است....
گفتم:عشق جستجوست ، نرسیدن است...... نداشتن و بخشیدن است....
گفتم:عشق آغاز است , دیر است و سخت است....
گفتم:عشق زندگیست ولی از یه نوع دیگه.....

**********************************
به فکر فرو رفت و گفت عاشق نبوده ام ...
گفتم عشق راز است ....
راز بین من و توست و بر ملا نمی شود ....
هیچ وقت پایان نمی یابد . مگر به مرگ.....
آهی سردی کشید....
دیگه هیچی نگفت....
سرشو انداخت پائین و آروم از پیشم رفت.....
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 14:49 توسط ارمین |

وقتی واقعیت ها ......
 
وقتی واقعیت ها , آدم را فریب بدهند چه کار می شود کرد ؟
روزگاریست که حقیقت هم لباسی از دروغ بر تن کرده است
و راست راست توی خیابان راه می رود
عشق نشسته است کنار خیابان , کلاهی کشیده بر سر و دارد گدایی می کند
و مرگ , در قالب دخترکی زیبا , گلهای رز زرد می فروشد
زندگی , در لباس افسر پلیس , برای ماشین های تمدن سوت می زند
و شادی , در هیئت گنجشکی کوچک , توی سوراخی در زیرشیروانی , از ترس گربه خشونت , قایم شده است
و آدم ها , همان قورباغه های سرگردان مرداب تنهایی هستند

که شاد از شکار مگس های عمرشان شب تا صبح غورغور می کنند
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 14:48 توسط ارمین |

با تشکر از سایت دوست خوبم محسن

 

تیتراژ پایانی سریال وفا از اصفهانی که درخواست زیاد داشت

 

دانلود

 

+ نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین 1385ساعت 16:46 توسط ارمین |

از تموم  دنیا و دارو ندارش

شونه هاتو کم دارم برای بارش

زخمی خنجر زهرآگین یارم

تو که تازه اومدی تنها نذارم

به چشام خوب خیره شو ببین چه پیرم

منو دریاب خوب من دارم می میرم

دیگه حتی نائی نیست برای گفتن

خیلی وقته تو سکوت غم اسیرم

یک لحظه خوبی به من بده

از من بگیر روح وتنم

برای یک لحظه خوشی

 به هر دری در میزنم

غربتم را اشنایی کن بهارم

روزامو دریاب عزیز دور شد قطارم

تنها یک ثانیه عاشقی به جز این

هیچ توقعی از این روزا ندارم

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت 15:17 توسط ارمین |

دل تنگ توام

 

دل تنگ توام

کجاست آن فانوس چشمانت تا ظلمت وجودم را روشنایی بخشد؟

 کاش کنارم بودی و دستانت نوازشگر گیسوهای پریشانم بود

 وقلبت در کنار قلب چاک چاکم می نشست

 وبهار زندگی را به اومی آموخت.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت 15:16 توسط ارمین |

میخواهم ........
می خواهم زنده باشم تا زندگی کنم ولی افسوس از هنگامی که زندگی کنم برای زنده ماندن
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم فروردین 1385ساعت 15:42 توسط ارمین |

بهار را سبز می‌کشم
نوروز را سرخ
نگاه را آبی
لبخند را صورتی
نوازش را زرد
شادی را نارنجی
ماچ را چه رنگی بکشم
سپید خوب است؟!

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم فروردین 1385ساعت 15:29 توسط ارمین |

مصاحبه با رضا صادقی

سوال: خودت می دانی چرا انقدر محبوب شدی؟
رضا صادقی: به این دلیل که دروغ نمی گویم و ادای آدمهای خوب را در نمی آورم, دوست هم ندارم به چنین راههایی متوسل بشوم, من عاشقم نه فارق, مردم می توانند در خانه های خود مرا ببینند به همین سادگی

سوال: خیلی از جوانها تا قبل از ازدواج علاقه خاصی به رنگ مشکی دارند, این طور نیست؟
رضا صادقی: انتخاب رنگ مشکی یک جور انتخاب شخصی است یک جوان تا زمانی که ازدواج نکرده و تنهاست می توواند علایق مورد نظر خود را انتخاب کند اما وقتی بحث تاهل وسط آمد خودخواهی خواهد بود شریک زندگیت را مجبور کنی در دراز مدت عقاید شخصی شما را بپذیرد مگر اینکه طرف شما هم این باور را داشته باشد که مشکی رنگ عشقه.

سوال: از چه سنی لباس یا پیراهن مشکی پوشیدی؟
رضا صادقی: از 16 سالگی , البته قبل از این سن رنگهای دیگری می پوشیدم ولی باور کنید روحم را آزار می داد به همین دلیل از 16 سالگی رفتم سراغ مشکی

سوال: یعنی از آن زمان دیگر مشکی را از تنت در نیاوردی؟
رضا صادقی : فقط یک هفته از پیراهن سرمه ای استفاده کردم و بعد از آن مریض شدم!!

سوال: تو تجربه یک عشق را داشته ای کدامیک از شما بی وفایی کرد؟
رضا صادقی: هیچکدام, ما فکر کردیم و دیدیم که با هم بودن آبروی عاشقی را می برد , با هم نباشیم بهتر می توانیم زندگی کنیم, آدم برای زندکی کردن زنده است نه برای زنده بودن تا قبل از اینکه عشق ما هندی بازی شود, از هم فاصله گرفتیم.

s2.jpg


سوال: از ایشان هم خبری نداری؟
رضا صادقی: فقط می دانم زنده است اما شش سال می شود که از ایشان خبر ندارم دوست دارم هر جا که باشند روزهای خوشی را سپری کنند.

سوال: انتخاب رنگ مشکی ربطی به این عشق نداشت؟
رضا صادقی : نه خیر. پیراهن مشکی را قبل از آن هم می پوشیدم.

سوال: برای تو عشق چه معنی دارد؟
رضا صادقی: عشق برای من حکم دارو دارد, دارویی که اگر نروم سراغ آن از مریضی روحی تلف خواهم شد, من برای درمان مریضی های روحی ام به عشق محتاجم فکر کنم عشق همان آب حیاتی است که همه از ان اسم می برند.

سوال: در بین این همه عاشق و معشوق ادبیات فارسی کدامیک را می پسندی؟
رضا صادقی: شیرین و فرهاد, مجنون برای بقای عشقش دیوانه شد و زد به صحرا ولی فرهاد برای طلب عشق کوه کند, عاشق باید برای اثبات عاشقی کاری کند که فرهاد کرد. بیستون را عشق کند و شهرتش فرهاد برد. این بیت همان حرف من است که عاشقی اصل است, معشوق ماندنی نیست, معشوق مجازی چون انسان است شاید خوب از کار در نیاید این عاشقی است که موضوع اصلی را در بر میگیرد.

سوال: چقدر فکر می کنی در ترانه هایت با مردم, صادقی؟
رضا صادقی: سعی می کنم در نهایت صداقت باشم, در نهایت راستگویی فقط اگر روزی مردم دیدند دیگر آهنگ نمی خوانم بدانند دیگر نتوانستم صادق باشم و دورغ نگویم!
اعتقادات برای من خیلی محترم است.
من آهنگ نمی خوانم که بگویند رضا صادقی خوانند است, روزی اگر عاشقی و یا تفکر در آهنگ هایم نباشد دیگر نخواهم خواند.

سوال: نظرت در مورد مرگ؟
رضا صادقی: اگر به این باور برسیم که مرگ انتها نیست برای ما قشنگ می شود, مگر هی زمزمه نمی کنیم: ((مرگ پایان یک کبوتر نیست))

سوال: به فرهاد و فریدون فروغی علاقه داری؟
رضا صادقی : فرهاد اسطوره شخصیتی زندگی من در هنر است, فرهاد هنرمند نجیبی بود که ده سال جلوتر از خودش زندگی می کرد, فریدون هم عاشق تبار بود حیف که قدر آنها را ندانستیم.

سوال: واقعا حیف؟
رضا صادقی : من قبل از این هم گفته ام در اولین کنسرتی که در تهران برگزار کنم برای فرهاد و فریدون و آنهایی که جانشان را در راه هنر داده اند 20 ثانیه سکوت و یا دست زدن به منظور احترام اعلام خواهم کرد.

سوال: خوابهایی هم که می بینی مشکی است؟
رضا صادقی: در کل آدم کم خوابی هستم روزی سه الی چهار ساعت می خوابم اما در هنگام خوابیدن خوابهای رنگی هم می بینم ولی خوابهای مشکی من بیشتر پر رنگ تر است.

سوال: شنیده شده علاقه ای به محم رضا فروتن داری؟
رضا صادقی: در بین بازیگران سینما بهروز وثوقی را بازیگر همه سالها می دانم اما بعد از وثوقی محمد رضا فروتن را خیلی دوست دارم.

سوال: چرا؟
رضا صادقی: فکر می کنم محمد رضا فروتم مثل فامیلش فروتن است, ولی شخصیت خاص خودش را دارد, فروتن عین هیچ کس نیست شبیه خودش است از آن دسته ادمهایی است که نان عشق را می خورد منت نانوا ندارد.

سوال: برنامه آینده ات؟
رضا صادقی: قول می دهم کارهای جدیدی را به زودی ارائه دهم, بارنگ مشکی و یک نقص جدید.

سوال: چه کسانی یا چه چیزی را در دنیا بیشتر از همه دوست داری؟
رضا صادقی: اول مادرم و پدرم و بعد هم خلوتم.

سوال: به خاطر اشتباه یک پزشک در تزریق آمپول پاهایت را از دست دادی او را بخشیده ای؟
رضا صادقی: از صمیم قلی, فکر کنم خدا به من فهماند این پاها به درد من نخواهد خورد و برای همین آنرا از من گرفت و به جای دو جفت پا چیزی به من داد که قله های متعددی را ختم کنم.

سوال: کدام قله ها؟
رضا صادقی: روزهای اول نفهمیدم اما حالا نی فهمم که در دل مردم همان قله هایی محسوب می شود که بدون پا آن را فتح کرده ام.

سوال: بهترین ساعات زندگیت؟
رضا صادقی: لحظاتی که کنسرت اجرا می کنم.

سوال: رضا جریان مهرشاد چیه؟
رضا صادقی: فقط همین قدر بنویسید که من رضا صادقی هستم اما مهرشاد نیستم.

سوال: قبول داری با ترانه هایت سنت شکنی کردی؟
رضا صادقی: از این موضوع خوشحالم , تا ایران و ایرانی, ایرانیست هر جا اسمی از مشکی بیاید همه می گویند مشکی رنگ عشق است.

سوال: تا حالا تحریک نشدی بروی آن بر آب؟
رضا صادقی: اگر جنگی است برای جنگیدن است و اگر میدانی است به طور حتم برای ماندن خواهد بود من حرف ناصوابی نمی زنم و دلیل ندارد بروم جایی دیگر ان را مطرح کنم

سوال: خودت به چه موسیقی علاقه مندی؟
رضا صادقی موسیقی کلاسیک , پاواراتی و آندرهبوچلی در اوپرا, استیوواندرواریک کلاپتون را هم دوست دارم و نباید از خانم سلیندیون هم بگذریم.

سوال: چرا هر کس که ترانه های تو را گوش می کند متهم به عاشقی می شود؟
رضا صادقی : امیدوارم صدایم صدای عشق باشد.

سوال: دوست داری ازدواجت به چه شکل باشد؟
رضا صادقی : به طور قطع ازدواج من با همه جوانها فرق دراد من اگر ازدواج کنم با کسی ازدواج می کنم که بیشتر از من عاشق رنگ مشکی باشد و یا اینکه آنقدر عاشق من باشد که عاشق راگ مشکی هم بشود.

سوال: دوست داری شب عروسی ات لباس عروس چه رنگ باشد؟
رضا صادقی : لباس عروسی همسر آینده من باید مشکی باشد به همین دلیل شاید ازدواج من دیر سر بگیرد.

سوال: بهترین ترانه ات چیست؟
رضا صادقی : همه ترانه هایم را دوست دارم اما ترانه ای که نسبت به نقیه با ان راحت ترم (( بغض ترانه)) همان آهنگ((دلم برات تنگ شده جونم)) است.

سوال: بهترین هدیه ای که دوست داری بگیری چیست؟
رضا صادقی : دوست دارم روز تولدم گیتار هدیه بگیرم و بهترین هدیه ای هم که از یک دوست عزیر گرفته ام گیتار است.

سوال: بهترین هدیه ای که دوست داری به مردم بدهی چیست؟
رضا صادقی : بهترین هدیه ای که داده ام روحم بوده که به مردم اهدا کردم.

سوال: از میان حیوانات چه حیوانی را دوست داری؟
رضا صادقی : از میان پرنده ها مرغ عشق را دوست دارم به گربه مشکی هم علاقه مند هستم اما اسب را از همه حیوانات بیشتر دوست دارم.

سوال: در کودکی به چه کارتونی علاقه مند بودی؟
رضا صادقی : به خاطر اینکه لباس و حتی اسب زورو مشکی بوده از بچگی کارتون زورو را دوست داشتم.

سوال: ابی یا قرمز؟
رضا صادقی : من پرسپولیسی هستم یا اینکه لباس پرسپولیس قرمز است اما دقت کنید در لباس آنها رنگ مشکی هم به کار رفته است و در کل همه خانواده ام پرسپولیسی هستند.

سوال: راستی رضا در چه سالی متولد شدی؟
رضا صادقی : من در 25 مرداد سال 1358 در ساعت 7:30 در آنامیس(میناب) متولد شدم.

سوال: درست در مدرسه چطور بود؟
رضا صادقی : چی بگم....از اول راهنمایی شروع به تجدید اوردن کردم و دوم دبیرستان هم مردود شدم و نمره صفر پایین ترین نمره ای بوده که در مدرسه گرفته ام.

سوال: از شیطنت های دوران مدرسه ات بگو:
رضا صادقی : پنگه های مدرسه را خم می کردم تا شبیه گل لاله شوند و روی تخته سیاه روغن می ریختم تا با گچ نتوانند روی آن بنویسند....!!!!

سوال: نظرت درباره مریم حیدرزاده چیست؟
رضا صادقی : من شعرهای مریم حیدرزاده را خیلی دوست دارم . مریم دختر ماهی است و او را خواهر روحی خود می دانم هر چند حیدرزاده گفته مشکی رنگ عشق نیست و قرمز رنگ عشق است. اما این حرف مریم را به حساب نقض رنگ مشکی نگذارید.

سوال:از کدام شهرهای ایران خوشت میاد؟
رضا صادقی : من اصفهان را خیلی دوست دارم و وقتی به آنجا میروم به عنوان یک ایرانی حس غرور می کنم و وصیت کردم بعد از مرگم من را در اصفهان دفن کنند.

سوال: و حرف اخر؟
رضا صادقی: التماس می کنم عاشق بمونید و به خاطر اشتبای معشوق آبروی عاشق را نبرید.

+ نوشته شده در جمعه چهارم فروردین 1385ساعت 0:15 توسط ارمین |