جعبه ای برای عشق
مردی دختر سه ساله ای داشت . روزی مرد به خانه آمد و دید که دخترش گران ترین کاغذ زرورق کتابخانه او را برای آرایش یک جعبه کودکانه هدر داده است . مرد دخترش را بخاطر اینکه کاغذ زرورق گرانبهایش را برای آراستن یک جعبه بی ارزش هدر داده تنبیه کرد و دختر کوچک آن شب با گریه به بستر رفت و خوابید . روز بعد مرد وقتی از خواب بیدار شد دید دخترش بالای سرش نشسته است و آن جعبه زرورق شده را به سمت او دراز کرده است . مرد تازه متوجه شد که آن روز ، روز تولدش است و دخترش زرورق ها را برای هدیه تولدش مصرف کرده است . او با شرمندگی دخترش را بوسید و جعبه را از او گرفت و در جعبه را باز کرد . اما با کمال تعجب دید که جعبه خالی است . مرد دوباره به دخترش پرخاش کرد که جعبه خالی هدیه نیست و باید چیزی درون آن قرار داده می شد . اما دخترک با تعجب به پدر خیره شد و به او گفت که نزدیک به هزار تا بوسه در داخل جعبه قرار داده است تا پدرهروقت دلتنگ شود با باز کردن جعبه یکی از بوسه ها را مصرف کند .
می گویند پدر آن جعبه را همیشه همراه خود داشت و هر روز که دلش می گرفت در آن جعبه را باز می کرد و بطور عجیبی آرام می شد . هدیه کار خود را کرده بود
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 22:37 توسط ارمین
|
حرف دل آرمین ( با تشکر از دوست خوبم علی پهلوان نصیر )
دیگه نمی دونم باید دلم رو به چه چیز این دنیا خوش کنم . هر چی فکر می کنم باز به بن بست می خورم . جاده زندگی من یک طرفه شده . و من از ترس انسان ها دلم می خواهد یه گوشه ای ترمز بزنم و برای همیشه استراحت کنم . دیگه هر چی گاز می دم ، به جلو حرکت نمی کنم و سرعت گذر لحظه ها در زندگی من هر دقیقه کمتراز دقیقه قبل می شود . یک احساس پوچ ، نمی دونم چرا احساس بی خود بودن به من دست داده . اصلا نمی تونم برای خودم تصمیم بگیرم . اصلا از این زندگی یکنواخت خسته شدم . نمی دونم برای چی احساس می کنم منتظرم . وای من از انتظار متنفرم . این احساس منو نابود می کنه . من خود را در میان مرداب زندگی تنها می بینم . و هیچ کس به یاری من نمی شتابد و من دارم در یغما فرو می روم ...
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم بهمن 1384ساعت 22:52 توسط ارمین
|
چقدر زحمت کشید تا بادبادکی را که همیشه آرزویش را داشت درست کند و چقدر به برادر بزرگش التماس کرد که کمکش کند . اما خیلی زود کودکیش را فراموش کرد و امروز برای خنداندن دوستانش بادبادک کودکی را پاره کرد .
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم بهمن 1384ساعت 22:49 توسط ارمین
|
گل سرخ
گل سرخ کوچک مغرورانه به اطراف نگاه می کرد . به زیبایی خود می بالید .
تمام گل های باغچه به او حسادت می ورزیدن . تا اینکه باغبان یک گل زیبای دیگر را در کنار او قرار داد . گل سرخ کوچک نمی توانست وجود او را تحمل کند . هر روز ضعیف تر می شد . گلبرگ هایش دیگر آن طراوت اول را نداشتن.
کم کم تمام گلبرگ هایش ریخت . تا اینکه باغبان آن آیینه کوچک را از خاک در آورد . دیگر دیر شده بود . آن گل سرخ کوچک حتی تحمل وجود خودش را هم نداشت ...
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم بهمن 1384ساعت 22:46 توسط ارمین
|
دوستانه بگم ، زندگی صدها رنگ داره ولی تو نباید مثل آفتاب پرست در اثر محیط رنگ عوض کنی . بالاترین رنگ را که مشکی هست انتخاب کن تا هیچ رنگی در تو اثر نکند . ولی بگذار دلت سفید بماند ...
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم بهمن 1384ساعت 21:48 توسط ارمین
|
روبرویم ایستاده بود
روبرویم ایستاده بود . صورت استخوانی ، رنگ پریده و چشمان خسته و بی روحش نشان از رنج بزرگی داشت . بی اختیار به یاد عشق کهنه ام افتادم ، به خود بالیدم که در آتش عشق گذشته ام نسوختم . وقتی دستم را جلو بردم تا صورتش را لمس کنم دستم به آینه خورد ...
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم بهمن 1384ساعت 21:45 توسط ارمین
|
چند سخن از امام حسین (ع)
به نام خدا
با سلام خدمت همه شما دوستان عزیز.
تاسوعا و عاشورای حسینی را به همه شما تسلیت عرض می کنم.
موقعیت بسیار خوبی است که چند جمله از سرور و سالار شهیدان، امام حسین (ع) را در وبلاگ بگذارم. امیدوارم که مورد استفاده واقع شود.
اگر سه چیز نبود، فرزند آدم هرگز سر تسلیم فرو نمی آورد. فقر، بیماری و مرگ.
جز به یكى از سه نفر حاجت مبر: به دیندار، یا صاحب مروت، یا كسى كه اصالت خانوادگى داشته باشد
احتیاج و مراجعه مردم به شما از نعمتهای خداست. پس از این روزی و نعمت خسته نشوید.
عاجزترین مردم کسی است که نتواند دعا کند.
بخشنده ترین مردم کسی است که در هنگام قدرت می بخشد.
کسانی که رضایت مخلوق را به بهای غضب خالق بخرند، رستگار نخواهد شد.
کسی که برای جلب رضایت و خشنودی مردم موجب خشم و غضب خداوند شود، خداوند او را به مردم وا می گذارد.
انسان تا وعده نداده، آزاد است، اما وقتی که وعده می دهد، زیر بار مسئولیت می رود و تا به وعده اش عمل نکند، رها نخواهد شد.
کسی که بخواهد از راه گناه به مقصدی برسد، دیرتر به آرزویش می رسد و زودتر به آنچه می ترسد گرفتار می شود.
از نشانه های عالم، نقد سخن و اندیشه خود و آگاهی از نظرات مختلف است.
چیزی را بر زبان نیاورید که از ارزش شما بکاهد.
به درستی که من مرگ را جز سعادت نمی بینم و زندگی با ستمکاران را جز محنت نمی دانم.
اگر دین ندارید، لااقل در دنیای خود آزاد باشید.
در پایان برای همه شما دوستان در این روزهای عزیز، آرزوی لحظاتی خوب و دلپذیر می کنم.
نیت هاتان پاک...
إنَّ شِیعَتَنا مَنْ سَلمَت قُلُوبُهُم مٍن كُلِّ غَشٍّ وَ غِلٍّ وَ دَغَلٍ
بدرستی كه شیعیان ما قلبشان از هرناخالصی و حیله و تزویر پاك است.
+
نوشته شده در پنجشنبه بیستم بهمن 1384ساعت 23:20 توسط ارمین
|

غروب لحظه ها لحظه هاي با تو بودن چه زود گذشت
لحظه هاي با تو ديدن و هيچ نگفتن چه زود گذشت
حس عجيبي بود
من و تو با هم و در کنار هم ولي جدا از هم
چه حقيقتي در پس اين پرده بود که تو از بر ملا کردنش ابا داشتي
و من براي جاودانگي اش لحظه شماري
تو را چه مى شد
اي دقيانوس زمان
مرا با خود به کجا بردي
صداي طرب وسازو آواز مى آمد اما من بي خبر پاک و خالص چون کودک خقته در آغوش مادر تو را نمي ستايم
چون ستودني نيستي
تو را نفرين نميکنم
چون نابودشدني هستي
مرا با خود کجا بردي اي يزيد زمان
دلم آرام بود و صدايت در گوشم نجوا مي کرد
ومن آرام
اما چه صدادارغرور لحظه هايم را شکستي
تو را دوست مي دارم
هر چند لحظه هاي سکوتم را با نگاهت معنا نکردي برايت دعا مي کنم از درگاه آن ذات يگانه که همه محتاج دعاييم
باشد
باشد زماني که هر دو در پيشگاه ذات باريتعالي
پاسخگوي چرا هاي ديروز و اماهاي فردا باشيم
+
نوشته شده در پنجشنبه بیستم بهمن 1384ساعت 15:36 توسط ارمین
|
رضا صادقي: ديگه نميتونم...
برگزار نشدن كنسرت دوبي به من ارتباطينداشت
او ميگويد: برگزار نشدن كنسرت من در دوبيهيچ ارتباطي به من نداشت مردم به من بي اعتمادنشوند، من مقصر نبودم بلكه برگزار كنندگانكنسرت كه در ايران زندگي نميكردند از قوانيناداري ايران اطلاع نداشتند...
شايد هيچكس در دنيا مثل رضا صادقي، عاشقرنگ مشكي نباشد، او يكي از عاشقان رنگ مشكيدر دنياست و اين مشكي پوشيدن او، مشكي گفتناو و عاشق مشكي بودن او نه ريا است، نه ظاهرسازي چرا كه او عاشقانه به اين رنگ عشقميورزد... بدون اغراق در دو سال اخير هيچخوانندهاي مثل رضا صادقي به محبوبيت نرسيدهاست، خوانندهاي كه بالغ بر 200 ترانه خواندهاست و در اين بين تفاوتي با ديگر خوانندهها همدارد... او بالغ بر 200 ترانه سروده، آهنگ سازيكرده و در نهايت به تنظيم آن پرداخته است... ومانند او در هنر ايراني اگر زياد نباشند، اما بسياراندك ميباشند... يكي ديگر از خصوصياتاخلاقي اين خواننده خوب بي ريايي است، تلفنهمراهش را هميشه برمي دارد و به تمامي سوالاتپاسخ ميدهد، در اين دو سال كه او را ميشناسيمهيچ گاه( منم منم )از او نديديم، هيچ گاه غرور را درچهرهاش نديديم، يك انسان بسيار خاكي كه تنهابه هنر فكر ميكند و به حواشي اطراف آن كهمورد علاقه خيلي هاست، توجهي ندارد...خوانندگان خانواده سبز ايميل هايي زيادي برايما فرستادند كه دلشان ميخواست، صادقيپاسخگوي آنان باشد، از اينرو ما هم با صادقيگفتگويي انجام داديم كه ماحصل آن را در ذيلميخوانيد، ضمن اينكه ميتوانيد متن اينگفتگوي كامل را تا چند روز ديگر در بخش راديوسبز به طور كامل گوش دهيد و لذت ببريد:
- آروشا نجفي از بلژيك: غمي در صداي شمانهفته است، شايد به همين دليل باشد كه ترانههايتان به دل مينشيند؟
صادقي: اين غم كه تو صدامه
زخم شب گريه هامه
ياد يه عشق كهنه است
كه هنوز هم باهامه
در پاسخ بايد بگويم، معمولا با ما ايرانيها، يكحسي است كه شايد هميشه ما ايرانيها را همراهي ميكند و هيچ عمدي هم در كار نيست،اين يك غم تازه نيست كه با من است، بلكه يك غمكهنه است كه هميشه همراه من است، كه اگر باعثميشود شنودگان ناراحت شوند از همين جا ازآنان عذر خواهي ميكنم و اگر هم از شنيدنترانههاي من لذت ميبرند، اين باعث افتخار مناست و مرا خوشحال ميكند... -
محسن از شيراز: تا حالا چند ترانهخواندهايد و آيا همه را خودتان ساختهايد؟
صادقي: تاكنون بين 200 تا 215 ترانهخواندهام كه همه را خودم تنظيم كردهام.
- ناصر از كويت: ما از طريق تبليغاتمطبوعاتي و همچنين ماهوارهاي متوجه شديم كهشما در دوبي ميخواهيد كنسرت برگزار كنيد، تاجايي كه در سايت ksabz.net هم ديديم كه اينكنسرت قرار است برگزار شود، امابه يكباره چهاتفاقي افتاد كه اين كنسرت برگزار نشد، به نظر مناين مسله باعث شده كه ما كمي بي اعتماد شويمچرا كه براي حضور در دوبي از قبل برنامه ريزيكرده بوديم و به يكباره همه چيز به هم خورددليلش چيست؟
صادقي: راستش را بخواهيد من خودم تا يكهفته قبل، از كنسرت، تمريناتمان با يك اركستركامل به طور منظم پيش ميرفت، اما متاسفانهبرگزار كنندگان اين كنسرت كه در ايران زندگينميكردند و از مراحل اداري برگزاري كنسرتخبر نداشتند، در آخرين لحظات متوجه بعضي ازمسائل شدند كه ديگر كار از كار گذشته بود ومتاسفانه نتوانستيم كنسرت را برگزار كنيم كه من ازهمينجا از همه عزيزاني كه خود را آماده كردهبودند تا به اين كنسرت بيايند عذر خواهي ميكنم،اما مقصر من نبودم و از چشم من نبينند.چرا كه در اراده مننبود، من خودم را براي بهترين كنسرت عمرمآماده كرده بودم، اما در آيندهاي نزديك اينكنسرت برگزار ميشود، دوستداران مطمئن باشندتا خودم اين بار اطمينان به برگزاري كنسرتنداشته باشم، اين مسئله را عنوان نميكنم تا بعدهادوستان بي اعتماد شوند و از دست من ناراحتشوند.
-سعيد از ساري: شنيديم كه در مازندرانميخواهيد كنسرت برگزار كنيد؟ و پرسش ديگراينكه تا حالا چند كنسرت در ايران برگزار كرده ايد؟
صادقي: خير، فعلا كنسرت برگزار نميكنم،يعني شرايط مهيا نيست، آخرين كنسرتم هم پس ازدوسال وقفه شهريور امسال به مدت سه شب درجزيره كيش برگزارشد.
-شادي ميري از تهران: آيا منتظر كنسرت شمادر تهران باشيم؟
صادقي: حتما، منتظر يك كنسرت پر انرژيباشيد، البته همان طور كه ميدانيد يك سريممانعتها وجود دارد كه در حال حاضرنميتوانم كنسرت برگزار كنم اما در حال پيگيرياين مسائل هستم، تا بتوانم به اتفاق چند خوانندهديگر كنسرت خوبي برگزار كنيم درست مثلكيش...
- مرتضي از سوئد: تاكنون خارج از كشوركنسرت برگزار كرده ايد؟
صادقي: خير، اما يك پيشنهادهايي برايتورهاي اروپايي است اما من تا در ايران،بويژهدر تهران كنسرت برگزار نكنم در جاي ديگريكنسرت برگزار نميكنم.
- شيوا كمالي از اصفهان: آيا منتظر آلبومجديد شما باشيم يا خير؟
صادقي: حتما نام آلبوم جديد من( ديگهنميتونم )ميباشد كه با تمام ترانههاي گذشتهامتفاوت دارد، كاري است كه تمام انرژيام را صرفآن كردم . اين آلبوم شامل 12 ترانه است و سبكوسياق آن كاملا متفاوت است. جا دارد بگويم كهآلبوم(پيراهن مشكي) تنها، آلبومي از رضاصادقي بود كه ميخواستم با اين آلبوم خودم راثبت كنم. چرا كه كارهايم داشت(لو) ميرفت...براي اين كار جديد بسيار زحمت كشيدم، اينآلبوم قرار است در اوايل سال 85 به بازار بيايد .
- مجيد حاتمي از تهران: در مطبوعاتميخوانيم كه اثرهاي رضا صادقي به راحتي لوميرود و بيشتر اشعار و آهنگهاي او توسط خوانندههاي لوس آنجلسي خوانده ميشود وعجيب اين كه رضا هيچ اعتراضي نميكند، بهنوعي مظلوم واقع ميشود، دليلش چيست؟
صادقي: راستش را بخواهيد بزرگترين عيبرضا صادقي در زندگي اين است كه با همه راحتاست و به اطرافيان خود بسيار اعتماد ميكند وهمين اعتماد هميشه كار دستش داده است، اما منبراي آلبوم جديدم حواسم را جمع كردم، حتيCD كار را خانه هم نميآورم، به استوديو ميرومو عيب و ايراد خود را در آنجا رفع ميكنم، البتهاين بدان معني نيست كه ديگر به كسي اعتمادندارم، اما سعي ميكنم از اين به بعد حواسم رابيشتر جمع كنم تا حرف وحديثي پيش نيايد؟!
- محسن افشاري از كرمان: آلبوم(كما) متعلقبه شما بوده و اگر بوده چرا بي كيفيت است؟
صادقي: من به اداره ارشاد تعهد داده بودم كهديگر كار غير مجاز به بازار ندهم و اين برايعدهاي از دوستان سخت آمد، اين ترانهها بهچند سال پيش تعلق داشت كه در بندر خواندهبودم و آنهايي كه آلبوم را شنيدند ديدند كه چقدربي كيفيت بود من به مسئولين توضيح دادم كه آنكار من نبود و آنها هم قانع شدند اما(كماي)واقعي(كمايي) است كه ميخواهم دوستان! رادر حالت كما ببرم. دوستاني كه بدون اجازه منكارهاي سالهاقبل را جمع آوري كردند و به طورغير مجاز روانه بازار كردند كه همين امر باعث شدمشكلاتي براي من بوجود بياورد به اين دوستانبايد آفرين گفت.
- كيومرث از آلمان: چرا هميشه مشكيميپوشيد؟
صادقي: مشكي اعتقاد من است و در ترانه هايمپاسخ اين سوال را دادهام .<ph5>
- كيوان از تهران: چه كار بايد انجام دهيم كهمقابل موزيك لوس آنجلسي ايستادگي كنيم و آياتاكنون اين طور بوده يا نه؟
صادقي: ما لازم نيست جلوي كسي بايستيم. ما باكسي دشمني نداريم، ما موسيقي كار ميكنيم،فارغ از هر بحث سياسي و... بايد اشاره كنم، اززماني كه همكاران در ايران خوب فكر ميكنند،آنوري ها هم به خود آمدند كه اين جايخوشحالي دارد، وقتي كه آنوري ها به خودآمدند ما هم سعي ميكنيم كارهايمان را بهتر ازآنان ارائه دهيم.
- ناديا درخشنده از آمريكا: خيلي ازخوانندهاي لوس آنجلسي از شعرهاي ترانهسرايان داخل ايران استفاده ميكنند نظر شما دراين مورد چيست؟
صادقي:آنكسي كه به شاعر مازنگ ميزند و از او طلب شعرميكند، بسيار عالي است، يعني او ميخواهد ازتفكرات ما استفاده كند .اما نه اينكه ترانهها را بدوناجازه بخواند. كه نام ديگري بايد روي اين عملكردگذاشت.
- كيارش از بندر عباس: در آلبوم جديد همتمام ترانهها را خودتان سروديد و آهنگسازي وتنظيم هم بر عهده خودتان بود؟
صادقي: در كار جديد از فيروز ويسانلو، مهديزنگنه و پويا نيكپور كمك گرفتم كه البته بيشترترانهها، تنظيم و آهنگسازي آن برعهده خودمبود.
كيومرث از كيش : چند بيت به خوانندگان تانتقديم كنيد
اين غم كه تو صدامه
زخم شب گريه هامه
ياد يه عشق كهنه ست
كه هنوز هم باهامه
با ما كه راه نيومد اين روزگار نامرد
صداي من بجز تو رو هر دلي اثر كرد
غصه و اشك و حسرت
اول مشق عشقه
حالا همه ميدونن
كه مشكي رنگ عشقه
- نازي محمدي از رشت: كمي از بيوگرافيخودتان برايمان بگوييد، در كجا به دنيا آمديد؟ تحصيلات شما تا چه مقطعي است؟ چند خواهر و برادر داريد و آيا آنان هم نوازندههستند!
صادقي: در 25 مرداد ماه سال 1358 درمحله شيراول بندر عباس متولد شدم، من چهارخواهر و يك برادر ده ساله به نام محمدرضا دارم.يكي از خواهرانم گيتار، ديگري ويولن مينوازديكي ديگر از خواهرهايم نقاش ماهر است وديگري مهربان است!
پدرم مدرس قرآن است و از كودكي ما را بادرك قرآن آشنا كرد .مادرم هم يك كدبانوينمونه ايراني است. در مورد تحصيل هم بگويم كهديپلم ادبيات دارم.
فرداد شريفي از تبريز: اگر دوست داشتيدميتوانيد اين سوال را پاسخ دهيد شما چرا با عصاراه ميرويد؟
صادقي: خواهش ميكنم، دو ساله بودم كه بهعلت بي احتياطي يك پزشك هر دو پايم آسيبديد، حكمت خداست و من هيچ كينهاي از آنپزشك به دل ندارم به همين خاطر است كه بجايدو پا با چهار پا راه ميروم.
- سحر پيربداغي از تهران: خيليها دوستدارند كه صدايتان را از تلويزيون بشنوند، امانميتوانند ميخواهيم از طريق رايو سبز هر چهكه دوست داريد به هوادران خود بگوييد .
صادقي: من نميخواهم غلو كنم، با كلماتبازي كنم، اما خدا عالمه كه در اين 12، 13 سالكه كار هنري ميكنم، بر سر من منت گذاشتيد كهصداي مرا تحمل كرديد، باور كنيد، باور كنيد تمامروح و تمام لحظات خودم را وقف ميكنم كه تنهايك لحظه كوچك شما را زيباتر كنم. از همهعزيزاني كه مرا تحمل كردند، سپاسگزارم، به مردمميگويم كه هنرمندان را حمايت كنند...خوشحالم كه يك ايرانيام و خوشحالم كهدوستان خوبي مثل ملت ايران دارم، اميداوارمكارهاي بهتري ارائه دهم، از مجله خانواده سبزهم سپاسگزارم كه اين فرصت رابه من داد، تا صداو گفته هايم به دل بزرگ مردم ايران بنشيند
و حرف پاياني
به آن گروه كه از باده وفا هستند
سلام مرا برسانيد، هركجا كه هستند
+
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم بهمن 1384ساعت 15:20 توسط ارمین
|
عشق همانند یک گل رز است. بوی خوبی دارد ولی اگر خیلی محکم آن را نگه داری، ممکن است انگشتت را سوراخ کند، خونت را بریزد و تا آخر عمر زخمی بگذاردت
+
نوشته شده در شنبه پانزدهم بهمن 1384ساعت 15:43 توسط ارمین
|
اگر
اگر وقت این را داشته باشی که در مورد چیزی شکایت و گله کنی، وقت آن را که در موردش کاری انجام دهی را هم داری
+
نوشته شده در شنبه پانزدهم بهمن 1384ساعت 15:39 توسط ارمین
|
جادوی عشق.....
عشق برخی اوقات می تواند جادو باشد ولی جادو هم برخی اوقات فقط حقه است
+
نوشته شده در شنبه پانزدهم بهمن 1384ساعت 15:38 توسط ارمین
|
ما...........
ما تنها بدنیا آمده ایم، تنها زندگی می کنیم و تنها می میریم. فقط از طریق عشق و دوستی است که می توانیم برای لحظاتی این خیال که تنها نیستیم را داشته باشیم
+
نوشته شده در شنبه پانزدهم بهمن 1384ساعت 15:38 توسط ارمین
|
عشق.......
عشق مانند سیمان مرطوب است. هر چه بیشتر در آن بمانی، سخت تر بیرون می آیی و وقتی بلاخره توانستی بیرون بیایی، کفشهایت را در آن بجا خواهی گذاشت
+
نوشته شده در شنبه پانزدهم بهمن 1384ساعت 15:37 توسط ارمین
|
کسی که....
کسی که عاشقش می شوی، کسی نیست که بتوانی با او زندگی کنی، بلکه کسی است که نتوانی بدون او زندگی کنی
+
نوشته شده در شنبه پانزدهم بهمن 1384ساعت 15:32 توسط ارمین
|
عشق
عشق حقیقی پایان خوشی ندارد. عشق حقیقی اصلا پایان ندارد
+
نوشته شده در شنبه پانزدهم بهمن 1384ساعت 15:31 توسط ارمین
|
سلام ... !
ساعت چهار و پنجاه و پنج دقیقه ی صبحه !
تن خیابون خیسه خیسه ! ماشین ها تک و توک رد میشن ... اخه کی حالا بیداره !
دیشب اسمون سیل اشک هاشو روونه ی تن زمین کرد ... !
تمام اشک هاش صورت پنجره ها رو هم خیس کرد !

نمیدونم اسمون برای چی ... گریه میکنه !
شاید اونم منتظر بود ، منتظرِ ... یه نفر ... !
یه نفر میاد که من منتظر دیدنشم ... یه نفر میاد که من تشنه ی بوییدنشم !
تو اگه اومدنی نیستی بگو
... اگه ما رو خواستنی نیستی بگو!
شایدم اسمون دلش واسه کسی سوخته و گریه کرده ... !
چی میشه چشای همه ی ادمای دنیا با همه جای اسمون یه دفعه با هم اشک بریزن و ببیارن!
قطعآ اون روز من نیستم ... !
+
نوشته شده در شنبه پانزدهم بهمن 1384ساعت 15:25 توسط ارمین
|
برگ از درخت خسته میشه
پاییز همش بهونه است
+
نوشته شده در شنبه پانزدهم بهمن 1384ساعت 15:19 توسط ارمین
|
+
نوشته شده در شنبه پانزدهم بهمن 1384ساعت 15:16 توسط ارمین
|
خبر داغ
سلام :
امیدوارم حالتون خوب باشه به ۱۰ نفر از کسانی که دعوت نامه ساخت جی میل میخوان البته با قرعه کشی براشون میفرستم .
هر کی مایله آدرس ایمیل خودشو تو قسمت نظرات برام بزاره تا من براش بفرستم
یا میتونه آدرس ایمیلشو برام بفرسته به این آدرس arminbluetehran@gmail.com
+
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384ساعت 15:20 توسط ارمین
|
عشق نمي پرسه كه تو كي هستي، عشق فقط ميگه تو مال من هستي؟ عشق نمي پرسه اهل كجايي فقط مي پرسه تو قلب من زندگي مي كني؟ عشق نمي پرسه كه چه كار مي كني فقط ميگه باعث مي شي قلب من به ضربان بيفته؟ عشق نمي پرسه چرا دور هستي، فقط مي گه هميشه با من هستي؟ عشق نمي پرسه كي دوستم داري، فقط مي گه دوستت دارم .
+
نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1384ساعت 21:17 توسط ارمین
|
وقتي به دنيا امدم در گوشم زمزمه كردند كه دوستش بدار تا دوستت بدارد و حالا كه با تمام وجود دوستش دارم مي گويند فراموشش كن تا فراموشت كند
+
نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1384ساعت 21:13 توسط ارمین
|
قابل توجه اون اقا پسرایی که هرگز عاشق نمیشن مثل من
مجنون كدومه؟ عشق كدومه؟ كي عاشقه؟ من؟ كي گفته؟ عمراً! من عاشق بشم؟ اشتباه به عرض رسوندن عزيز من! من هر چي بشم عاشق نميشم. ميدوني چيه اصلاً؟ ما دور دلمون يه حصار كشيديم به چه سفتي! به چه محكمي! هيشكي حق نداره پاش رو از حدود دل ما فراتر بذاره و بياد تو. دله ديگه؛ زيرگذر لوطي نيست كه هر كي دوست داشت هر موقع بـياد و ازش رد شه و بره و پشت سرش رو هم نگاه نكنه...
آقايي كه شما باشي ـ و ايضاً خانومي كه البته جاي خواهري ـ واللا ما هم شنيديم كه ميگن انگار يه روزي يه مجنوني بوده و گويا يكي ديگه هم بوده. يادم نيست الان شيرين بود اسمش يا چيز ديگه؛ يه ماجراهايي انگار با هم داشتن. مي گن انگار زياد ميزدن كاسه كوزهي هم رو ميشكستن. دستشون رو ميبريدن، قط ميزدن و روي خاك با خون اسم هم رو مينوشتن و براي هم شاخ و شونه ميكشيدن و پاي دو سه نفر ديگه مثل ليلي و خسرو و منيژه و فرهاد و بيژن رو هم انگار كشيده بودن وسط و از اين حرفا. ما كه واللا سر درنياورديم كه اين وسط كي از كي خوشش اومد و كي سينه چاك كي شد. امّا فكر ميكنم منيژه با فرهاد رفت و مجنون با خسرو… هييييييي واي نه! استغفرا...! اشتباه شد انگار. فكر نميكنم اون موقعها اين چيزها قانوني بوده باشه!... خلاصه ما نفهميديم كي عاشق كي شد. فقط ميگن انگار خيلي دردسرا داشت بازيشون و كلّا خيلي زدن به تريپ هم و آخر هم انگار به هيچ جا نرسيدن. يادمه معلّم ادبياتمون كه براي خودش پير پسري بود و عزب، به ما يه چيزي ميگفت كه نتيجهي اخلاقياش اين ميشه كه دلي رو كه درد نميكنه، الكي اسير چشم و ابرو و خال و رخسار نميكنن. ما هم با خودمون گفتيم كه لااقل همين يه درس رو از اين معلّم بگيريم و دل به هيشكي نبنديم. از اون روز تا حالا هم نه دل به جگرگوشهي مردم داديم و نه قلوهشون رو گرفتيم. (آخ كه چقدر هوس دل و جيگر كردم! يادم باشه اينا رو كه نوشتم، برم زير بازارچه دو تا سيخ جيگر خودم رو مهمون كنم...)
تا اين جا رو داشته باش... در ميزنن برم ببينم كيه، جَلدي برميگردم... واي! چه آشي! چه رنگي! چه بويي! آه... ليلا خانم بود... دختر همسايهي روبرويي. آش آورد. تا آش رو داد دستم، انگار كه داغ داغ هورتي سركشيده باشمش، از خود صورتم داغ شد اومد تا وسط سينهام كه ديدم داره انگاره يه چيزي اون وسط مسطا ميسوزه... ميلرزه و ميسوزه. گفت نذريه. دعا بفرماييد. گفتم قبول باشه، چشم...
يه دفعه انگار ياد يكي از همون درساي ادبـيات افتادم كه مجنون ميگفت:
يــا رب به خـــدايي خداييـــت وانگه به كمــال كبرياييـت
از عمر من آن چه هست برجاي برگير و بر عمر ليلي افزاي
+
نوشته شده در دوشنبه سوم بهمن 1384ساعت 23:1 توسط ارمین
|
چند نفر
یه رشتیه به زنش می گه تا حالا چند نفر پیشت خوابیدن می گه به خدا قسم فقط تو می گه راست می گی می گه آره بقیه تا صبح بیدار می مونن!
+
نوشته شده در دوشنبه سوم بهمن 1384ساعت 16:32 توسط ارمین
|
یکی تو یکی ...
یکی تو راست می گی یکی پینوکیو - یکی تو مهربونی یکی خاله خرسه - یکی موهای تو قشنگه یکی آنشرلی – يكي گوشاي تو قشنگه يكي زيزيگلو - يكي ما دو تا با هم خوبيم يكي تام و جري – يكي تو سر كار رفتي يكي نفر بعدي كه اينو مي خونه
+
نوشته شده در دوشنبه سوم بهمن 1384ساعت 16:31 توسط ارمین
|
شعر
زیر این طاق کبود یکی بود یکی نبود
مرغ عشقی خسته بود که دلش شکسته بود
اون اسیر یه قفس شب و روزش بی نفس
همه آرزوهاش پر کشیدن بود و بس
تا یه روز یه شاپرک نگاشو گوشه ای دوخت
چشش افتاد به قفس دل اون بدجوری سوخت
زود پرید روی درخت تو قفس سرک کشید
تو چش مرغ اسیر غم دلتنگی رو دید
دیگه طاقت نیاورد رفت توی قفس نشست
تا که از حرفای مرغ شاپرک دلش شکست
شاپرک گفت که بیا تا با هم پر بکشیم
بریم تا اون بالا ها سوار ابرا بشیم
یه دفعه مرغ اسیر نگاهش بهاری شد
بارون از برق چشاش روی گونش جاری شد
شاپرک دلش گرفت وقتی اشک اونو دید
با خودش یه عهدی بست نفس سردی کشید
دیگه بعد از اون قفس رنگ تنهایی نداشت
توی دوستی شاپرک ذره ای کم نمی ذاشت
تا یه روز یه باد سرد میون قفس وزید
آسمون سرخابی شد سوز برف از راه رسید
شاپرک یخ زدو یخ مرد و موندگار نشد
چشاشو رو هم گذاشت دیگه اون بیدار نشد
مرغ عشق شاپرکو به دست خدا سپرد
نگاهش به آسمون تا که دق کردش و مرد
+
نوشته شده در دوشنبه سوم بهمن 1384ساعت 16:23 توسط ارمین
|