تبليغاتX
SETAREYE DONBALEH DAR
همین جوری ماهها میگذره
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 16:45 توسط ارمین |

انسان موجود عجیبیه. وقتی سیره تشنش میشه، وقتی خوابه دوست داره ورزش کنه، وقتی عاشق میشه از همه متنفره، وقتی سوارس دوست داره پیاده روی کنه. توی سرمای زمستون کنار خیابون انگشتای پام از سرما مثل چوب بستنی سرد و سفت شده بود، اونموقه دوست دوست داشتم تابستون بود توی حیاط لخت دراز میکشیدم.

راست وسط تابستون، دلم واسه خنکای غروب بهمن ماه و اون رنگ نارنجی غروب کف پیاده رو که حال جمع کردن خودش رو نداره تنگ شده

+ نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 3:23 توسط ارمین |

مشت مي‌کوبم بر در پنجه مي‌سايم بر پنجره‌ها من دچار خفقانم، خفقان! من به تنگ آمده‌ام، از همه چيز بگذاريد هواري بزنم، -آي! هان با شما هستم! درها را باز کنيد! من به دنبال فضايي مي‌گردم، لب بامي، سر کوهي، دل صحرايي که در آنجا نفسي تازه کنم. آه! مي‌خواهم فرياد بلندي بکشم که صدايم به شما هم برسد. من هوارم را سر خواهم داد، چاره ی درد مرا بايد اين داد کند. از شما خفته ی چند، چه کسي مي‌آيد با من فرياد کند؟
+ نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 3:22 توسط ارمین |

دوست دارم میدونی یا نه؟
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 2:39 توسط ارمین |

اینم یه ماه دیگه
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 23:26 توسط ارمین |

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 0:14 توسط ارمین |

برادر جان نمیدونی چه دلتنگم
برادر جان نمیدونی چه غمگینم
نمیدونی . نمیدونی . برادر جان
گرفتار کدوم طلسم و نفرینم
نمی دونی چه سخته در به در بودن
مثل طوفان همیشه در سفر بودن
برادر جان . برادر جان . نمیدونی
چه تلخه وارث درد پدر بودن
دلم تنگه برادر جان
برادر جان دلم تنگه
دلم تنگه از این روزهای بی امید
از این شبگردیهای خسته و مایوس
از این تکرار بیهوده دلم تنگه
همیشه یک غم و یک درد و یک کابوس
دلم تنگه برادر جان
برادر جان دلم تنگه
دلم خوش نیست . غمگینم برادر جان
از این تکرار بی رویا و بی لبخند
چه تنهایی غمگینی . که غیر از من
همه خوشبخت و عاشق . عاشق و خرسند
به فردا دلخوشم . شاید که با فردا
طلوع خوب خوشبختی من باشه

شبو با رنج تنهایی من سر کن
شاید فردا روز عاشق شدن باشه
دلم تنگه برادر جان
برادر جان دلم تنگه

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 0:31 توسط ارمین |

اه دلتنگ می شوم دلتنگتر از همه دلتنگی ها گوشه ای می نشینم

وحسرتها را می شمارم و باختن ها را و صدای شکستن ها را ...

نمی دانم من کدام امید را نا امید کرده ام و کدام خواهش را نشنیدم

و به کدام دلتنگی خندیدم که اینچنین دلتنگم؟

                                         دلتنگم دلتنگ

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 15:55 توسط ارمین |

سال جدیدم پیشاپیش به همه بازدید کننده های وبلاگم تبریک میگم

 

ARMIN

+ نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1387ساعت 23:32 توسط ارمین |

بیا بمون تا من شبو پیش تو فردا بکنم
+ نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1387ساعت 23:30 توسط ارمین |

کی بشه عید بیاد
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 1:10 توسط ارمین |

سلام به همه
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 16:35 توسط ارمین |

بوي بارون
+ نوشته شده در دوشنبه دوم دی 1387ساعت 23:11 توسط ارمین |

نفس نفس تو سینه ام   عطر نفسهای شماست     

حالو هوای بچه گی هامو میده این بیت از ابی

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 0:30 توسط ارمین |

نامه ای از خدا

بنام خدا

 امروز صبح که از خواب بیدار

شدی،نگاهت می کردم؛و امیدوار بودم که با من حرف

بزنی،حتی برای چند کلمه، نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی

که دیروز در زندگی ات افتاد،از من تشکر کنی.اما متوجه شدم که

خیلی مشغولی،مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی.

وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر

می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من

بگویی : سلام؛اما تو خیلی مشغول بودی.یک بار مجبور شدی

منتظر بشوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک

صندلی بنشینی. بعد دیدمت که از جا پریدی

خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی؛اما به طرف تلفن

دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با

خبر شوی.

تمام روز با صبوری منتظر بودم.با اونهمه کارهای مختلف گمان

می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی.متوجه شدم

قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی،شاید چون خجالت

می کشیدی که با من حرف بزنی،سرت را به سوی من خم

نکردی.

تو به خانه رفتی وبه نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای

انجام دادن داری.

بعد از انجام دادن چند کار،تلویزیون را روشن کردی.نمی دانم

تلویزیون را دوست داری یا نه؟

در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی از

روزت را جلوی آن می گذرانی؛ در حالی که درباره هیچ چیز فکر

نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری...باز هم صبورانه

انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه

می کردی،شام خوردی؛ و باز هم با من صحبت نکردی.

موقع خواب...،فکر می کنم خیلی خسته بودی. بعد از آن که به

اعضای خانواده ات شب به خیر گفتی ، به رختخواب رفتی و فوراً

به خواب رفتی.اشکالی ندارد.احتمالاً متوجه نشدی که من

همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام. من صبورم،بیش از

آنچه تو فکرش را می کنی.حتی دلم می خواهد یادت بدهم که تو

چطور با دیگران صبور باشی.من آنقدر دوستت دارم که هر روز

منتظرت هستم.منتظر یک سر تکان دادن، دعا، فکر،یا گوشه ای از

قلبت که متشکر باشد

خیلی سخت است که یک مکالمه یک طرفه داشته

باشی.خوب،من باز هم منتظرت هستم؛سراسر پر از عشق

تو...به امید آنکه شاید امروز کمی هم به من وقت بدهی

آیا وقت داری که این را برای کس دیگری هم بفرستی؟

اگر نه،عیبی ندارد،می فهمم و هنوز هم دوستت دارم.

روز خوبی داشته باشی ... 

 دوست و دوستدارت :  خدا

+ نوشته شده در شنبه دوم آذر 1387ساعت 15:27 توسط ارمین |